بهار
و معاصران
بهار
«از نظر منتقدان ومعاصران»
دربارة شخصيت و آثار شادروان ملكالشعراء بهار، در طي سالهاي گذشته مقالههاي
متعدد نوشته شده است كه در هر يك از آنها، نويسندگان و منتقدان، از نظرگاه خود،
دربارة وي به داوري پرداختهاند. بديهي است كه در اين اظهار نظرها همچنان كه
وجوه اشتراك متعدد بچشم ميخورد، تفاوتهايي نيز مشهود است. ما براي آن كه
خوانندگان از رئوس اين مقالات آگاه گردند، برگزيدهاي از آنها را، در كمال
بيطرفي، فراهم كردهايم. *
دکترژاله
رادمرد :
"
گفتاری به مناسبت سالروز درگذشت محمدتقی بهار ملک الشعراء"

گرامی داشت
شادروان محمد ملک زاده، برادر دانشمند بهار
"دیوان ِ بهار" را در مقابل دارم. یکی از ارزنده ترین چاپ ها، چاپ سوم سال
1356.
دیوان
بهار ملک الشعراء، به دلایل عدیده که بر شمردنشان سخن را به درازا می برد، در
زمان حیاتش هرگز به چاپ نرسید.
آنچه
که این مهم را در سال 1336 میسر کرد، زحمات بی دریغ برادرِ بزرگوار بهار بود:
"شادروان محمد ملکزاده"که این یادداشت از برای گرامی داشت کوششهای او نوشته
شده.مردی وارسته و ادیب، نیکومنظر و نیکوخصال.
مقدمه
ی دیوان به قلم زنده یاد ملک زاده گویای همتی است بی منٌت که خواننده ی آشنا
با مشکلات عدیده و پیچیده ی نشر یک دیوان شعر، آنهم از قلم شاعری همچون بهار،
آن را به خوبی درک می کند.
اگر
امروز بدون دغدغه درکتابخانه ها، ویترین کتابفروشی ها و فضاهای مجازی، دیوان
بهار در مقابل چشمانمان جان می گیرید، بخشی از این نیک بختی را مدیون برادر
ملک الشعراء بهار ، محمد ملک زاده، این مرد فاضل هستیم.
با
آنکه قدم اصلی را ایشان بر داشتند، اما از یکایک دیگر یاری رسانان با کمال
مهربانی و سعه ی صدر نام برده و قدر دانی کرده اند.از فرزندان بهارگرفته تا
مسؤل چاپخانه ی فردوسی مرحوم تهرانیان ، جمشید امیربختیاری که شأن نزول شعر
هارا به خاطر داشته اند، حسین گلکار سرپرست ماشین خانه ، آقای ابراهیم نجیبی
مدیر حروف چینی تا شادروان عبدالرحیم جعفری مؤسس بنگاه امیر کبیر،...... همه
مورد قدردانی قرار گرفته اند.
و
اکنون آیا روانیست که ما یاد زنده یاد ملک زاده را به خاطر این خدمت فرهنگی
ارزنده که همچنان نا گفته و نا نوشته مانده است گرامی داریم؟
شادروان محمد ملک زاده خود شاعری گران پایه بودند اما از سر بزرگواری و فروتنی
بدین جنبه از شخصیت خود اذعان نمی داشتند.
شعر
زنده یاد بانو بدری ترویج در رثاء استاد ملک زاده خود گویای تأثیر شخصیت ایشان
بر اهل ادب و اندیشه است. آنان که با ذهنیت این بانوی سخن سرا از نزدیک آشنائی
داشتند به صراحت لهجه ی ایشان و دوری گزینی ایشان ازسرایش شعر برای دوستان و
آشنایان معترف اند. آن بانوی سخنگو در باره ی کسی شعر نمی گفت مگر آنکه
حقیقیتی در وجودی می یافت پر ارج و خالی ازتکلف.
واینک
برای گرامی داشت شادروان ملک زاده شعر بدری ترویج ضمیمه ی این گفتار میگردد.
در
سوگ مرگ شادروا ن محمد ملک زاده برادر استاد ملک الشعرای بهار و فرزند ملک
الشعرا صبوری سروده شد.
دردا
که دست مرگ دگر باره از آستین
آمد
برون و راه به مرد هنر گرفت
طوفان
فتنه بار دگر از سر عناد
زین
شاخه ی کهن گل پر برگ و بر گرفت
آن
زاده ی ملک که ملک زاده نام داشت
یک
عمر تاج نام و شرف را به سر گرفت
از
خاندان زهد و فضیلت به پای خاست
در
کاخ علم و دانش و تقوا مقر گرفت
او در
مقام شعر و ادب بی نظیر بود
این
شیوه را فرا ز"بهار" و" پدر" گرفت
گر
خود در آسمان ادب همچو ماه بود
کی
پیش مهر پرده ز رخسار برگرفت
جانش
چو دید در قفس و تنگنای خاک
نور و
نشاط و شور صفا نیست، پرگرفت
بعد
از بهار گرچه سخن در خزان نشست
این
باغ را دوباره خزانی دگر گرفت
آه ای
فلک زفرقت آن ماه تابناک
چون
پهنه ی تو دامن ما را گهر گرفت
تهران
1353
آرينپور، يحيي:
«اشعار بهار در اين دوره[: پس از مشروطيت] بسيار پر شور و گرم و صميمي است و
استادي و هنرمندي گوينده، سخن او را در سطحي بالاتر از آثار همة شعراي عهد
انقلاب قرار ميدهد.
شاعردر اين نشيدههاي پر مغز با سياستهاي استعماري به پيكار بر ميخيزد، از
درد و خشم و نفرت و بيچارگي و رنجهاي بيپايان ملت ايران سخن ميگويد، انقلاب و
قهرمانان آزادي را ميستايد. بر خائنان و وطن فروشان پرخاش ميكند و با تصوير
روح زمان، مردم را به امور سياسي و اجتماعي دعوت و تشويق ميكند.
امتياز بزرگ بهار در آن است كه با وجود انتساب به مكتب شعر قديم توانسته است
شعر خود را با خواستههاي ملت هماهنگ سازد و نداي خود را در مسائل روز و حوادثي
كه هموطنان وي را دچار اضطراب و هيجان ساخته بود، بلند كند.
در اين دورة سخنوري بخصوص مستزادهاي او از حيث رواني نظم و هماهنگي در ميان
مصراعهاي بلند و كوتاه بسيار جالب توجه است...
حقيقت اين استكه بهار از يك سو شيفتة نمونهها و يادگارهاي شعر قديم است و از
سوي ديگر از تحول زمان و مقتضيات روزگار بيخبر نيست. به همان سبك و زبان و آهنگ
گويندگان قديم سخن ميگويد و با اين همه ميل دارد روشهاي جديد را با اصول شعر
كهن سازش دهد و در اين گيرودار انديشههاي متناقض چنان است كه از بروز هرج و
مرج ادبي واهمه دارد و با همه ادعا و ميل تجدد دوستي ميكوشد كه افكار و
احساسات خود و مسائل نوين روز را در همان اشكال و قالبهاي قديمي بريزد و به
همان سبك و شيوه و آهنگ گويندگان قديم از مباحث سياسي و اجتماعي سخن گويد و چون
قالبها و كليشههاي شعر قديم را براي اداي مضامين نو و اظهار دردهاي اجتماعي و
سياسي كاملاً رسا نمييابد، از نظر اوليه خود تا حدي عدول ميكند. مثلاً در شعر
«كبوتران من» سعي ميكند لحن نو و آهنگ تازه تري بكار بندد و در شعر «دماونديه»
بطور آشكار و محسوس تحت تأثير قطعة «اي شب» نيما قرار ميگيرد.
اين انحراف از اصول، يا تجدد خواهي، هر چند عميق و ريشهدار نيست، ولي به هر
حال نوعي انحراف است.
اما بهار خود داعية بزرگتري دارد. او با تأكيد اينكه « از اهل تتبع بوده و به
جانب تقليد ره نپيموده» مدعي است كه « در هر سبك سخن دارد و سبكش پيرو موضوع
است» و حتي « نوترين سبكي كه در دست است، بار اول از خيال او خاسته» و هم اوست
كه« نقص عظيم طرز كهن و اسلوب قديم را رفع كرده و سبكها را در طبع خود تركيب و
طرزي مستقل ترتيب داده است »
حقيقت اين است كه بهار هيچگاه در شعر صاحب شيوه خاص و مستقلي نبوده و سهم وي
در باز كردن راههاي تازه و آفريدن مضامين نوين حتي از ايرج كه هيچ گونه تظاهر
به تجدد خواهي نميكند، كمتر است. او در هيچ يك از مراحل فعاليت ادبي خود عملاً
قادر نيست پا از دايرة اصول مسلمة قدما فراتر نهد و به عبارت ديگر چه در آثار
قديمه و چه در اشعار پر شور وطني و اجتماعي خود، هميشه يك شاعر اديب و استاد
قصيده سراست...
بهار تصنيفهايي هم ساخته كه بلا ترديدزيباست. تصنيف « مرغ سحر » را ميتوان در
جزو اشعار گويندگان نو پرداز بشمار آورد. اين شعر لحن انقلابي دارد و بيان آن
ساده و غني است ...
... اشعار ملكالشعراي بهار از حيث رواني و ارزش هنري پست و بلند و فراز و نشيب
زياد دارند، ولي روي هم رفته همة آنها متين، پاكيزه و استوار و با تزيينات و
صنايع بديعي آراستهاند و در ميان آنها نمونههاي بسيار فخيم و فاخر ميتوان
يافت...
... از حيث اتقان و استحكام در استدلال و نتيجهگيري، ملكالشعراي بهار نويسندة
صاحبنظري معرفي نشده و مقالات فراوان سياسي و اجتماعي او همواره نميتوانند از
زير حادة امعاننظر سالم بيرون بيايند. مخصوصاً در بحثهاي علمي محض كه صلاحيت
خاص و سرمايه كافي ميخواهد، ضعف و ناتواني نويسنده هرچه آشكارتر و نمايانتر
بچشم ميخورد. بهار در اين رشته مقالات، گاهي خود را در ميان افكار متضاد ميبازد
و فريب انسجام ظاهري كلمات و تطابق نظرفريب محاكمات را ميخورد.
البته بايد توجه كرد كه اين نقص، كه در نوشتههاي ارباب قلم آن روز فراوان ديده
ميشود، تا حد زيادي ناشي از نفس زبان بوده كه هنوز براي مباحث علمي و فلسفي
خوب تربيت نشده بوده است و به اين جهت لغات و اصطلاحات، كه در اينگونه مباحث
مقام مهمي دارند، غالبا بيتفاوت به جاي يكديگر استعمال ميشدهاند...
بهار در سال 1334 هـ . ق . (غرة ربيع الاول) با ايجاد جمعيتي به نام «دانشكده »
شعرا و نويسندگان جوان را در پيرامون خود گرد آورد و به كار و كوشش واداشت و
راه و رسم نويسندگي و شاعري- راهي كه خود شناخته بود- به آنان آموخت و بقول خود
«مكتب تازهاي از نظم و نثر بوجود آورد» و در سال 1336 هـ . ق . مجلة دانشكده
را، كه ناشر افكار و آثار او و اعضاي جمعيت بود، داير كرد....
دانشكده يكي از بهترين مجلات منتشره در ايران تا آن زمان بود و اگر چه يك سال
بيش دوام نكرد اما در نويسندگان و گويندگان تأثير زيادي داشت...»

اديب نيشابوري2 (بنقل از محمد پروين گنابادي):
«بهار مدت كوتاهي در محضر مرحوم اديب نيشابوري، در مشهد به تحصيل ادبيات عربي
همت گماشته و پس از آن شخصاً به مطالعه پرداخته و معلومات وي از اين راه حاصل
آمده است. و شايد عامل مؤثري كه بهار را به سبك خراساني از يك سو و افكار جديد
و طرفداري از مشروطيت و آزادي و مسائل ترقيخواهي، آن هم در محيط مذهبي مشهد،
متمايل ساخته همان تلمذ در محضر اديب باشد كه در آن روزگار، شاگردان خود را
همواره با ايماني سرشار به ماهيت تمدن معاصر و لزوم اقتباس آن تبليغ و تشويق ميكرد...
تا پيش از آن كه مرحوم بهار روزنامة هفتگي نوبهار را منتشر كند، مرحوم اديب
بشدت بهار را انتقاد ميكرد و او را از تلامذة «مطرود» خويش ميشمرد.
در خراسان دشمنان وحسودان بهار شايعهاي بر ضد او انتشار داده بودند كه گويا
شاعري معروف به «بهار» ترك شيرواني معاصر مرحوم صبوري ملكالشعراء، پدر مرحوم
بهار، بوده و چون با صبوري الفت و انس بسيار داشته در خانة وي درگذشته است، پس
از مرگ ديوان او به دست «بهار» فرزند صبوري افتاده و تخلص خود را هم به همين
لحاظ «بهار»كرده است تا اشعار وي را به خود نسبت دهد. هنگامي كه بهار در
خراسان ميزيست بارها در محافل ادبي گوناگون از راه سرودن اشعار بالبداهه عملاً
اين شايعه را تكذيب كرد ولي برخي از مخالفان او همچنان اين تهمت ناروا را تكرار
ميكردند؛ بويژه كه بهار ترك شيرواني در سبك خراساني از استادان مسلم بوده است.
بهار هنگامي كه به تهران آمده بود به وي خبر داده بودند كه اديب هم اين تهمت را
دربارة او باز ميگويد، از اين رو در ضمن قصيدهاي بدين مطلع:
تا به چند اندر پي عشق مجازي چند با يار مجازي عشق بازي
بطور تلويح اديب را بدينسان انتقاد ميكند:
چون بهار از شاهد معني سخنگو نز بت نو شادي و ترك تتاري
اما مرحوم اديب در سالهاي آخر زندگي، بهار را ميستود و بارها اعتراف كرد كه وي
از شاعران مسلم و زبر دست بشمار ميرود. مخصوصاً اين عقيده هنگامي براي او حاصل
شد كه مرحوم بهار قصيده «دماوند» را سرود و من بخاطر دارم كه هنگام رسيدن آن
قصيده به دست اديب، نگارنده را واداشت كه سه بار آن را بخوانم و در هربار
آفرينها و به بههاي فراوان به بهار گفت و اظهار كرد:« حق را نميتوان انكار
كرد، بهار براستي شاعري تواناست.»

اسلامي ندوشن، محمد علی 3.
«براي من ماية مباهات است كه در اين مجلس ارجمند از زندگي و مرگ مردي ياد كنم
كه بر شكوه و غناي معنوي كشور ما افزوده است؛ مردي كه زندگياي بارور داشت؛
بدان معني كه نرميها و درشتيهاي روزگار را آزمود، براي آزادي و سر بلندي وطن
خود تلاش كرد، به زندان رفت، خانهنشين شد، به نمايندگي ملت انتخاب گرديد، به
اوج شهرت رسيد، در كشمكشهاي سياسي زورآزمايي نمود، مقام وزارت يافت و سرانجام
بيمارياي دراز او را چون شمعي كاهيد و اندكاندك خاموشكرد.
برغم مرارتها و محنتهاي فراوانش، من بهار را مردي كامروا ميدانم، زيرا از
زندگي نترسيد و خود را دليرانه در دهان او افكند، معنا و جوهر حيات را شناخت و
قدر دانست، در دورانهايي از عمر خويش اين موهبت را يافت كه از گفتن«نه»
نهراسد، گره از زبانش باز بود و هر چه ميخواست به وجهي زيبا و شورانگيز بيان
ميكرد، همسري مهربان و فرزنداني اهل داشت كه خود در شعرهايش با خشنودي از آنان
ياد كرده است، در گفتهها و نوشتههايش مردم بينوا و مظلوم را از ياد نبرد و در
كمتر دوراني از عمر خويش از غم ايران غافل ماند...
بهگمان من، كوتاهترين وصفي كه بتوانيم از بهار بكنيم اين است كه بگوييم «يك
ايراني اصيل است» با همه حسنها و عيبهايش. سبك خراساني نه تنها در شيوة شعري او
سخت اثر نهاده، بلكه خلق و خوي او را نيز با خود هماهنگ كرده است.
اصولاً چه در زندگي و چه در آثار بهار گاه بگاه ناهمواريها و تناقضهايي ديده
ميشود. اين تناقضها كه در اين جا فرصتي براي اشاره بدانها نيست، در قبال خصائل
ممتاز شاعر بدان درجه از اهميت نيستند كه سرزنش پذير بشمار روند. آنچه در زندگي
انسان اصلي محسوب ميشود، طريقي است كه ميپيمايد و مشي كلياي است كه در سياست
و اجتماع در پيش ميگيرد.
چون حاصل عمر و مجموعة آثار ملكالشعراء را در نظر آوريم به خصوصيات ذيل بر
ميخوريم:
1-
مردي است بي پروا و مقاوم و از گفتن و كردن آنچه بنظرش درست ميآيد ابا
ندارد
2-
ايران را دوست دارد و در انديشة اعتلا و آبادي اوست، اين دوستي سرسري و
موسمي نيست، بلكه مبتني بر معرفت به حال ايران است. گذشتة او، ادبيات و فرهنگ
او، زيباييها و شوربختيهاي او را ميشناسد و او را شايسته دوست داشتن ميشمرد.
3-
مردم بينوا و مستمند و نادان را از ياد نميبرد، در حق آنان دلسوز است،
مستحق زندگي بهترشان ميشناسد و از بيخبري و تعصب آنان متأسف و خشمگين است.
4-
در برابر انديشههاي نو و تحول زمان و پيشرفتهاي علم، باز و پذيرنده است.
متحجر و خام نيست و از تماشاي آثار تمدن جديد و ثمرههاي دانش بوجد ميآيد.
5-
زحمتكش و قانع است. گر چه بيشتر عمر خود را در كشمكش و دغدغه و نابساماني
گذرانيده و فرصت و فراغت خيال كه لازمه اشتغال به امور فكري و ادبي است، برايش
فراهم نبوده، با اين همه ميراث فرهنگي او از نظر كميت نيز گرانسنگ است.
6-
از همه مهمتر آنكه تمايلي در او به بلندي و روشني و زيبايي و عدالت است و
اين واجبترين صفتي است كه شاعر بايد داشته باشد و آن را نه تنها در زبان، بلكه
در رفتار و شيوة زندگي و روش اجتماعي نيز بنماياند...
شعر بهار نموداري از تلفيق خوشگوار كهنه و نو و قديم و جديد است، و اين هنر خاص
اوست كه از بكار بردن كلمات ناشاعرانه، فرنگي يا عاميانه دريغ نورزد، بي آنكه
به ابتذال بگرايد. قصايد بهار در حاليكه همان صلابت و خرمي شعرهاي دوران
ساماني و غزنوي را داراست، غالبا از مسائل روز و مباحث سياسي موضوع گرفته، و
تردستي او در جمع اين دو عنصر متضاد گاه به اعجاز نزديك ميشود.
آنچه شعر بهار را از بسياري از شعرهاي كهن سبك همزمان او متمايز ميسازد، خو و
حال و آب و رقصي است كه در آنهاست. قصايد او مانند بدنگرم زنده است و مانند
ميوه آبدار و شفاف است. كلمات كهنه و فراموش شده در دست او از نو جان ميگيرند
و حتي اگر معناي آنها نيز بر خواننده مفهوم نگردد، همان نوازش موسيقي و خروش
دروني شعر بتنهايي او را ميربايند...
نكته گفتني ديگر اين است كه ملكالشعراء در نو كردن شعر فارسي و ايجاد سبك تازه
كنوني نيز مقامي بلند دارد و از كساني است كه راه را براي شعراي نو پرداز
گشودهاند.»

براهني، رضا 4:
«... شعر ايرج و بهار و عارف و عشقي و پروين، شعر مضمون است. به اين معني كه
اينها عنواني را انتخاب ميكنند و دربارة آن شعر ميگويند. و گرچه مضمون
انديشه، يا مضمون احساس در بيتهاي اشعار پخش ميشود ولي هرگز با اشياء و تصاوير
آغشته نميشود؛ و با عواطف عمقي و دروني و دنياي ناخودآگاه انسان و كيفيتهاي
اشراقي ذهن انسان سر وكار پيدا نميكند. مضمون شعر بهار، هرگز به وجود يك محتوي
نزديك نميشود. شعر بهار مضمون است و قافيه و وزن، و كلمات درشت و خشن و
باصطلاح اجتماعي و باصطلاح حماسي. بهار بزرگترين لفاظ دوران مشروطيت است و گرچه
دلش براي آزادي پرپر ميزده، و هميشه ميخواسته است از كنج قفس آزاد شود و باغي
را زير بال بگذارد، ولي اي كاش دلش كمي بيشتر براي شعر ميتپيد، و اي كاش او
ذهن خود را بسوي اشراق و حركت مستقيم و غير مستقيم بسوي اشياء، تصاوير، احساسها
و غرايز و بالاخره تمام حالات و آنات زندگي ميراند؛ و اي كاش او از خير فكر
جلو زدن از استادان سلف خراساني ميگذشت؛ از فرم شق و رَق قصيده خراساني، از
زنده كردن عمده و غير ضروري كلمات مرده و نيم مرده چشم ميپوشيد؛ اي كاش زبان
معاصر را درك ميكرد و در شعرش بكار ميبرد؛ اي كاش ديناميسم آزاديخواهي خود
را، در دايره زبان نيز كارگر ميكرد و ميكوشيد به زبان، به قالب و بافت كلمات
نيز آزادي لازم را بدهد؛ اي كاش بهار حس تاريخ ادبي قوي داشت و ميفهميد كه
استادان سلف؛ متعلق به يك دوران خاصي در تاريخ هستند كه او نيست؛ اي كاش
ميفهميد كه استادان سلف بيشتر نوكر سلطان محمود بودند، و بهار خود مردي آزاد و
آزادي پرست بود؛ و اي كاش ميدانست كه با بافت كلمات بردگان نميتوان عليه
بردگي قيام كرد؛ عليه بردگي شعر گفت و حتي عليه بردگي شعار داد. انقلاب، زبان
خود را، خودش ميسازد و اي كاش بهار ميفهميد كه با زباني منعقد و راكد، با
بافتي متحجر و كساد، نميتوان تحرك پولادين تفنگ را نشان داد...
... نيما هميشه شاعر است و هرگز شعار نميدهد. هر شعر او حادثهاي است براي
نوعي منطق شعري و از تمام شعرهاي «ماخ اولا» منطق خاص خود نيما بدست ميآيد كه
خود حادثهاي است در منطق شعري زبان فارسي. مثلاً چرخيدن از قصيدة « دماوند»
بهار به سوي شعر كوتاه « ميتراود مهتاب» نيما، يعني نقطة مقابل منطق حساب شدة
دورة انحطاط ادبي را ديدن. شعر دوران مشروطيت، شعر تعليمي بوده است و شعر بهار،
اوج انحطاط شعر كهن فارسي است. ولي شعر نيما، آغاز نوعي منطق اصيل شعري است كه
با زمان و مقتضيات دوران كاملاً منطبق است...
با وجود اين شكي نيست كه ناظمان تعليم ديده و تعليمي دوران مشروطيت، در ايجاد
زمينه و سابقهاي همه جانبه براي شاعران بعدي، سهم بسزايي دارند، و اگر نيما،
با يك شامة تيز اجتماعي و تاريخي شروع بكار ميكند، بدون شك به دليل بارور شدن
اين زمينه و سابقه ايجاد شده بوسيله ناظمان تعليمي دوران مشروطيت است...»
پروين گنابادي، محمد 5:
«... بهار بيشك در دوران اخير، بزرگترين استاد شعر فارسي به سبك قديم خصوصاً
شيوة خراساني بود و ميتوان گفت كه پس از مرگش در اين شيوة شاعري، كسي كه بحق
جانشين او باشد، در شعر معاصر فارسي نيست...
... در بيشتر شيوههاي شعر دست داشته است ولي اسلوب ممتاز وي اين است كه افكار
نوين را در قالب شعر خراساني به روش ماهرانه ميريخته است.
تأثير بهار در تمدن جديد ايران و تحولات فكري امروز يكي از راه مضامين و
انديشههاي نوين در اشعار، و ديگري از طريق جريده نگاري است كه با لحني مؤثر و
گيرا ميكوشيد مردم را به سبك زندگاني معاصر و تمدن امروز آشنا كند...
... اهميت اشعار بهار از لحاظ كميت نيست بلكه قريحه سرشار و روش ابتكار آميز، و
همچنان كه يادآور شديم، قالبريزي انديشههاي امروزي در سبكهاي شاعران بزرگ
گذشته، با مهارتي استادانه، به آثاري وي كيفيتي بخشيده كه او را سرآمد شاعران
كرده است...»
خطيبي، حسين
6:
« بطور خلاصه ميخواهم عرض كنم كه بهار اگر چه حدود سبك كهن را با كمال مهارت
حفظ ميكند ولي اين قيد هيچ گاه موجب نميشود كه در هر حال زبان شعري خود را
محدود به همان مفردات و تعبيرات سبك قديم نگاهدارد، جز در مواردي كه نظرش تتبع
كامل و طبع آزمايي در آن سبك باشد و در اينصورت درست مانند آن است كه يكي از
بزرگترين شعراي قرن چهارم و پنجم هجري با همان فصاحت شعر بگويد و هنرنمايي كند.
اما از حيث مضامين بايد گفت كه در عين رعايت اسلوب قديم از جنبه لفظي در ابداع
معاني و ابتكار مضامين و ايجاد تشبيهات نو و استعارات و كنايات بديع در عصر خود
بيهمتاست. قسمت زيادي از اشعار او مشحون است به بدايع مضامين و نوادر افكار و
توصيفات شاعرانة بسيار زيبا...
شعر ملكالشعراء در عين دوري از هرگونه تكلف و تصنع زيباست و در عين زيبايي،
رسا و روان و فصيح، معاني تازه و تشبيهات بديع و توصيفات عالي و تمام، با
استعمال الفاظ اصيل و فصيح، و تركيبات صحيح از مختصات شعري اوست، در دقت نظر و
باريك انديشي و لطف تخيل و زيبايي و تمامي وصف كم نظير دارد. تنافر و تعقيد در
لفظ و معني او نيست، در توصيف طبيعت استادي است بيبديل، و در انتخاب و استعمال
مفردات هنرمندي است كم نظير، جمال اسلوب را با كمال معني در هم ميآميزد و پايه
سخن را به آسمان عليين و در عذوبت به ماء معين ميرساند.»
دست غيب، عبدالعلي 7:
« شعر نو پارسي از نظر موضوع جنبة «اجتماعي» و از نظر سبك جنبة «حماسي» نيز
يافته است. زبان حماسي شعر كهن پارسي در شعر دقيقي و فردوسي بكمال رسيده است.
در بين معاصران كهنگرا ملكالشعراء بهار بيشتر از ساير شاعران داراي زبان
حماسي است. شعر بهار شعري محكم و منسجم و داراي روح حماسي است. نمونة كامل
اشعار حماسي او «جغد جنگ»، «دماوند» و «بهار در باكو» است.»
رضازادة شفق، صادق 8:
«نخستين تحصيلات ادبي بهار در پيش پدر بود و اين ادب آموزي و مطالعات را
رفتهرفته فزوني بخشيد و تا واپسين روزگار زندگي خود كه بسال 1330 شمسي در
تهران بپايان آمد ادامه داد، و از نظر وسعت اطلاعات ادبي و تاريخي در رديف اول
دانشمندان ايران قرار گرفت. شگفت آن كه با اين كه زبان خارجه نميدانست با
كنجكاوي و بررسي كه روش او بود پيوسته به آخرين و تازهترين تحقيقات خاورشناسان
آگاهي داشت...»

زرين كوب، عبدالحسين 9:
«ملكالشعراء بهار ستايشگر بزرگ آزادي است و از شاعران بزرگ ايران هيچ كس بخوبي
او از آزادي سخن نگفته است. آغاز شاعري وي، مواجه با دورهاي شد كه در طي آن
آزادي- و نه سنگر و كرسي آن- مطلوب و مقصود كساني بود كه براي نجات قوم و ملت
خويش شور و درد واقعي داشتند. مبارزه با نفوذ و تجاوز بيگانه، مبارزه با تعدي و
بيداد فرمانروايان خود كامه، مبارزه با آنچه ايران را به ضعف و فقر و فساد
محكوم كرده بود هدف كساني بود كه در آن روزها، مشهد و تبريز و اصفهان و طهران و
همه جا با استبداد به پيكار برخاسته بودند. بهار، شاعر جوان مشهدي نيز كه در
اين هنگامه به دفاع از حيثيت و استقلال قوم و وطن برخاست آزادي را يگانه اميد
ملك و ملت ميشمرد...
آيا بهار در شعر و شاعري شيوهاي خاص دارد؟ البته. اما اين شيوة خاص چيزي نيست
جز جمع تلفيق بين آنچه خود او سبك خراساني و عراقي ميخواند، با بعضي شيوهها و
طرزهايي كه ارمغان ادب و فرهنگ مغرب زمين بوده است. با اين همه آن تحولي كه
بهار ميخواست از طريق اين جمع و تأليف بين سنن و اساليب قديم با روشها و
طرزهاي فرنگي در شعر فارسي بوجود بياورد، در كلام خود او چندان جلوه و تحقق
نيافت و مدتي انتظار لازم بود تا شاعران جوانتر، شاعران نسل بعد از او، فرا
رسند و به اين تحول و تغيير تا حدي صورت قطعيتر بدهند...
...با وجود شوق و علاقه به ديانت كه از بيشتر اشعار عهد جواني او آشكار و
نمايان است خرافات پرستي نزد او محكوم و مطرود است و اين را ديگر جزو ديانت
نميشمارد. هرجا، كه در اين اشعار به اين اوهام و خرافات نامقبول اشارت ميكند،
سخنش از نيش و ريشخند سرشار است. چنانكه تصوير شگفت و جالبي كه در قصيدة
«جهنم» از اين منزلگاه مخوف وحشت و جهالت عرضه ميكند چنان از كنايه و ريشخند
آكنده است كه انسان را بي اختيار به ياد رسالة الغفران ابوالعلاء معري
مياندازد و لحن او را بخاطر ميآورد. در اين قصيده از مارها و عقربها، از
درختها و رودهاي آتشين جهنم، و از ارواح و اشباح مخوف بسياري كه در آن عرصه هول
انگيز مشغول تردد و حركت هستند، با لحني لطيف و پر كنايه سخن ميگويد و نفرت و
بياعتقادي خود را نسبت به جهل و خرافات عوام نشان ميدهد.
عشق به ايران كهن، به تاريخ ايران، در سراسر ديوان بهار بچشم ميخورد. اين
تاريخ گذشتة ايران در نظر او آيينه حكمت و عبرت است. بهار در قصايد مكرر از
مفاخر و مآثر گذشتگان ياد ميكند. وقتي از شاهان گذشته سخن ميگويد، لحن او شور
و هيجان تمام دارد. اين شيفتگي به گذشته، شيفتگي به شاهان و سرداران قديم
ايران، در كلام او همه جا هست...
بر خلاف اكثر شاعران گذشته كه از زندگي خصوصي خود با ما چيزي نميگويند بهار از
خانواده خود، از باغ و خانه خود، از شغل و سرگذشت خود، از زن و فرزند خود مكرر
با ما سخن ميگويد. محيط كار و محيط انديشة او را از روي اشعارش بخوبي ميتوان
تصوير كرد...
... قسمتي از اين افكار و احوال خصوصي را نيز در اخوانيانش بايد جست. اينها
اشعاري است كه براي دوستان شاعر و شعر دوست خويش فرستاده است. همه اين اشعار
لطيف و ساده است و آكنده از شوق و صفا و در همه آنها انس و محبت جلوهاي بارز و
مشهود دارد. اما اين انس و محبت اختصاص به دوستانش ندارد. براي وطنش نيز با
همين انس و شوق اظهار علاقه ميكند و در قصيدة «لزنيّه» كه لحن و صبغه اخوانيات
او را در آن سالهاي آخر عمر، از خلوتگاه يك دهكدة مصفاي سويس كه شاعر در آن جا
دور از يار و ديار شبهاي جانكاه بيماري وحشتناك بياميدي را ميگذراند، از حس
غربت و مهجوري ميناليد و با شوق و حسرت از گذشته ياد ميكند...»
با كاروان حله
«قصايد او محكم و سنگين و گرم است. در همة آنها، آنچه بيش از هر چيز جلوه دارد
روح پرخاشجويي و ميدانداري است. در اين پرخاشجويي و ميدانداري، البته شكست هم
ميخورد. اما شكست را بروي خود نميآورد و تسليم شكست نميشود. بكلي فراموش
ميكند كه شكست خورده است و آنچه را در هواي آن پيكار كرده است از پيش نبرده
است. براي آن كه شكست خود را پنهان بدارد غايت و هدف خود را عوض ميكند، و
پهلواني را كه به او شكست داده است تمجيد و تجليل ميكند. اينجاست كه روح او
متزلزل، شكاك، و متلون جلوه ميكند. و اين تلون و تزلزل، هر چند در حقيقت از
غرور و مناعت او پديد آمده است، اما شعر او را تا حد زيادي پست و تباه كرده
است. اين تزلزل و تلون را آداب و رسوم زمانه ما نه بر اهل سياست ميبخشايد و نه
از شاعر و هنرمند ميپذيرد، و اين خاصيت شعر بهار، انسان را به ياد قاآني
مياندازد كه دورنگي و ناپايداري و بيثباتي او را ممدوحانش نيز نميپسنديدند و
اگر اين مايه تلون از شاعري مانند قاآني پذيرفتني باشد، از آن شاعر كه داعيه
مسلك اجتماعي دارد، چگونه ممكن هست مورد قبول بيفتد؟ معهذا اين دگرگوني و دو
رنگي محسوس، تنوع خاصي به ديوان او داده است و اگر كسي بتواند خشم خود را از
اين ماية دورنگي و بيثباتي فرو بخورد، ميتواند در اين اشعار از دقايق
روانشناسي نكتهها كشف كند. چنانكه از اين سخنان ميتوان دانست كه دواعي و
عوامل ذهني و نفساني شاعر، در هر موردي چه بوده است...
اما ارزش واقعي اين اشعار چيست؟ درست است كه بعضي ابيات و معاني از توارد و
تقليد خالي نيست و در بعضي موارد نيز نتيجهاي كه در آخر قصيدهاي آمده است، با
مقدمهاش مناسبت ندارد، و حتي اوج و شكوه سبك كلاسيك، همه جا در اين اشعار حفظ
نشده است. وليكن با اين همه ارزش و بهاي حقيقي اين سخنان بسيار است. از حيث
ظاهر و صورت، در بعضي قالبهاي آنها تجدد هست. «كبوتران من» و «بناي يادگار» و
«مرغ شباهنگ» از جالبترين نمونههاي اين تازهجويي و تجدد طلبي اوست. منظومة
«جنگ تهمورث با ديوها» نيز مثنويي است كه در آن شيوة مستزاد بكار رفته است و تا
حدي تازگي دارد. از حيث زبان و لغت هم، اين مزيت در سخن بهار هست كه توانسته
است الفاظ ساده و عاميانه را در ميان تعبيرات و تركيبات كهنة جا افتادة خراساني
و عراقي وارد كند و توفيقي كه در اين كار يافته است بس آسان و مختصر نيست. چند
نمونه هم، از ترجمههايي كه شاعر به نظم فارسي كرده است در اين ديوان هست و
البته تازگي دارد. بعضي از اين ترجمهها از شاعران و نويسندگان اروپاست مانند:
لافونتن، روسو، پوشكين و درينگ واتر... و قسمتي نيز، ترجمههايي است كه از بعضي
متون پهلوي يا قصههاي عربي كرده است... باري، آثار تجدد و تنوع در اكثر اشعار
اخير او، در لفظ و معني، آشكار است و به اين تعبير بهار را ميتوان از پيشروان
تجدد ادبي امروز ايران خواند... اما در شيوة شعر قديم، او را احياء كنندة بزرگ
سنتهاي شاعران كهن، در زمان ما، بايد شمرد.»

«شعر بهار»، مجله سخن 10
«... باري در شعر امروز كه يك چند به دنبال تجدد ادبي مكتب «دانشكده» سخن فارسي
را از شكل قصيده و غزل به مقطعات- يا چهار پارههايي كه بهار و ياسمي و صورتگر
و خانلري و حميدي آن را ورزيده كردند- رسانيد تدريجاً و بخصوص تحت تأثير اوزان
نيمايي نوعي تجدد معتدل در شكل و قالب روي نمود. مخصوصاً نزد توللي، نادرپور،
گلچين گيلاني...
... بيشك كشف يا بيان خصوصيات مكتبهاي شعر فارسي- كه امروز آن را در سبك
خراساني، سبك عراقي، و سبك هندي خلاصه ميكنند- فضل افتخاري اگر دارد به
ملكالشعراء بهار ميرسد كه طي نيم قرن اخير آن همه را با ملاحظات جالب در باب
سبك نظم و نثر تحت ضابطه درآورد.كارهاييكه بعدها در اين باب شده است چيزي
نيست جز تكرار و توضيح بيان بهار يا جمع آوردن شواهد بيشتر در اثبات يا تبيين
نظرهاي كلي او. كاري كه غالباً يا اقوال او را تأييد ميكند يا حداكثر
توضيح...»
شعربی دروغ، شعر بينقاب 11
سياسي، علي اكبر 12 (رئيس دانشگاه تهران بهنگام در گذشت بهار):
«استاد بهار زندگي پرحادثه و سري پرشور داشت. تا آخرين روزهاي حيات روح نيرومند
و سركش او، راحتش نميگذاشت و بدن نحيف و رنجور مانع فعاليت دماغي و معنوي او
نميشد.
حضار محترم ميدانند كه زندگي اين مرد بزرگوار داراي سه جنبة مختلف بود: ادبي و
سياسي و فرهنگي. آن مرحوم در عين اينكه از حيث قريحه و ذوق ادبي و انسجام و
استحكام اشعار سرآمد سخنوران بود، در سياست نيز دخالت ميكرد، روزنامه مينوشت،
نمايندگي مجلس شوراي ملي را پيدا ميكرد، به مهاجرت ميرفت، با سياستهايي به
مبارزه ميپرداخت و از عقايد و نظرياتي جانبداري ميكرد. از اينها گذشته به
كارهاي فرهنگي و به تدريس و تأليف نيز خود را مشغول ميداشت و اين نوع از
فعاليت را او مخصوصاً از هنگام تأسيس دانشگاه تهران يعني از هفده سال پيش به
اين طرف تعقيب كرد و عدة كثيري دانشجو از اين منبع فياض بهره بردهاند و
كتابهايي مفيد از زير خامة تواناي او بيرون آمده و مورد استفاده است...»

شفيعي كدكني، محمدرضا:
«بهار يكي از پر فروغترين شعلههاي قصيده سرايي در طول تاريخ ادبي ماست و
بيهيچ گمان از قرن ششم بدين سوي چكامهسرايي به عظمت او نداشتهايم. در ميان
قصيده سرايان درجه اول زبان فارسيكه از شمارة انگشتان دو دست تجاوز نميكنند
بدشواري ميتوان كساني را سراغ گرفت كه بيش از او شعر خوب و موفقانه داشته
باشند. در قصايد برگزيدة او مجموعه عناصر شعري، به حالت اعتدال و يكدست جلوه
ميكنند. عاطفه و خيال و هدف انساني همراه با نيرومندترين كلمات- كه با استادي
فراوان در كنار هم جاي گرفته- در شعر او به هم آميختهاند. قصيده در معني درست
كلمه- بر بنياد سنتهاي كهن و دور از هرگونه پريشانگويي- آخرين بار در شعر او
تجلي كرد و پس از چندين قرن بار ديگر چهرة يك چكامهسراي بزرگ را در صفحات
تاريخ ادبيات ما آشكار ساخت. بر روي هم بارورترين استعدادي بود كه در شعر
كلاسيك فارسي- به روزگار ما- چهره نمود.
شخصيت بهار، از چند سو داراي اهميت است: در عالم تحقيق يكي از هوشيارترين
محققان نسل خويش بود كه بعضي كارهاي تحقيقي او در عالم ادب- بسبب شّم خاص
انتقادي و ذوق مايهوري كه داشت- هنوز همچنان تازگي دارد و مرجعي است براي اهل
ادب مانند مقداري از مباحث كتاب سبكشناسي و بسياري مقالات و كتب ديگر كه بصورت
انتقادي به دست او تصحيح شده است. وي براي نخستين بار مقولة سبكشناسي را بطوري
كه امروز رايج است در تاريخ ادبيات ما مطرح كرد و خود در اين باب بهترين
تحقيقات و گستردهترين پژوهشها را- در آن روزگار- انجام داد.
دو ديگر، بهار سياستمدار است كه در عرصةگير و دار آزادي، درشت خفتانش به تن
فرسود (بث الشكوي) و تا واپسين لحظههاي زندگي در سنگر مبارزه زيست اگر چه حيات
او در اين راه بيپست و بلند نبود.
سديگر بهار شاعر،كه زبان روزگار خويش و يگانة سخنواران چند قرن اخير ايران بود،
شاعري كه گذشتة ايران را، هميشه پيش چشم داشت و از ياد شكوهمند آن روزگاران،
خون در تن او موج ميزد. از شعف و فخر (لزن) و قلبش با تحرك زمان و لحظههاي
زندگي ميتپيد. سرا پا خشم و خروش بود كه چرا امروز چنينيم با آن كه در گذشته
چنان بوديم با اين همه بمانند يك شاعر بزرگ ملي طرح اجتماعي روينده و بارور و
آزاد و خوشبخت را همواره در آيينة آرزوهاي خويش منعكس ميكرد. روزي كه:
دوران جوانمردي و آزادي و رادي با ديد شود چون شود اين ملك برومند
ور زنده شود مردم و ورزيده شود خاك از كوه گشايد ره و بر رود نهد بند
و ميگفت:
گر ز آن كه نمانم من و آن روز نبينم اين چامه بماناد بدين طرفه پساوند
«آمال شاعر»
بهارشاعري تجدد طلب بود و زندگي او بهترين گواه اين سخن است و اگر ميبينيم
سخنش را در يكي از كهنسالترين قالبهاي شعر كلاسيك فارسي عرضه كرده، نبايد او را
مخالف تحولات ادبي بشماريم...»
... بهار از آنجا كه به شخصيت تثبيت شدة خويش ايمان داشت و در هراس آن نبوده
كه شهرت و شخصيتش تحتالشعاع استعدادهاي نوجوي قرار گيرد، همواره از ستايش
نوگرايي و تحول پژوهي باز نميايستاد و براستيكه چنين بود. زيرا او قصيده را
به مرزي از كمال رسانده بود كه تاريخ ادبيات ما او را، آخرين تجلي شعر كلاسيك و
يكي از چندتن چكامهسراي درجة اول زبان فارسي ثبت كرده است.
بهار شاعر بود. شاعر به معني راستين كلمه. نه از مقولة استاداني كه با خواندن
ديوان عنصري و عمعق بخارايي و عثمان مختاري شاعر ميشوند و دعوي سنگرداري و
دفاع از حريم ادبي كهنسال ايران دارند. او خود دربارة شعر و شاعري سخناني داشت
كه امروز پس از گذشت نيم قرن هنوز هم بهترين گفتار است...
كلمات در شعر او استقلال و شخصيتي دارند جز آنچه در شعر قصيده سرايان دورههاي
اخير ديدهايم. وي با آن كه زبان خويش را، از زبان شاعران خراسان كهن- كه خود
جانشين شايستة آن بزرگان بود- ميگرفت، از بكار بردن واژههاي امروزين كه در
قلمرو زبان فارسي و نيازمنديهاي زندگي معاصر، بتازگي چهره نموده است- رويگردان
نبود. اما در اين رهگذر چندان استادي و هنر نشان ميداد كه بدشواري ميتوان
تازه بودن آن كلمهها را باز شناخت و از ديگر واژههاي قديمي زبان امتياز داد.
از نظر محتوي اجتماعي و پيوند با زندگي معاصر شعرش آيينة روشن تلاشهاي نسل
اوست. از نخستين قصايدي كه بهنگام جواني در ستايش آزادي و مشروطيت سروده تا
«جغد جنگ» كه آخرين برگ از دفتر شاعري اوست، همه جا رنگ آزادي پژوهي و آزاد
انديشي به روشني آشكار است...»

«پانزدهيمن سالگرد مرگ بهار»، مجله سخن 13
«صداي اصلي مشروطيت بيشتر يا ميهن پرستي است يا انتقاد اجتماعي. و صداي اصلي
مشروطه بيشتر در شعر ايرج و بهار ديده ميشود، بهار از لحاظ ميهن پرستي (البته
ميهن پرستي از چشم انداز يك «بورژوا» كه با ميهن پرستي لاهوتي فرق دارد) و ايرج
بعنوان يك بورژواي اشرافي منتقد روابط اجتماعي. بعد از گذشت چندين دهه، من گوشم
را كه به ديوار مشروطيت ميگذارم، دو صدا را ميشنوم: صداي بهار( و بالطبع عارف
قزويني و ميرزاده عشقي) و صداي ايرج، كه البته صداهاي ديگر داخل اين صداها
ميشوند و درون اين دو صدا جا ميگيرند...
اگر دو نهنگ بزرگ از شط شعر بهار بخواهيم صيد كنيم، يكي مسألة «وطن» است و
ديگر«آزادي». و بهترين ستايشها از آزادي (در همان چشم انداز بورژوايي قضيه) در
آثار بهار وجود دارد و زيباترين ستايشها از مفهوم وطن، باز هم در ديوان او بچشم
ميخورد. بهار بسبب آگاهي نسبتاً وسيعي كه از گذشته ايران داشت و بعلت هيجان و
شيفتگي عاطفياي كه نسبت به گذشته ايران در او بود، بهترين مديحه سراي «آزادي»
و «وطن»- در بافت بورژوايي آن – است، وطن پرستي در حد اعلاي آن، نه «شوونيزم»
Chauvinism...»
ادوار شعر فارسي14
صفا، ذبيح الله 16:
«استاد فقيد من بهار بيترديد بزرگترين گويندة پارسي در چند قرن اخير از تاريخ
ادبي ايران است. او نه تنها شاعري زبانآور و بلند انديشه، بلكه در همان حال
محققي بزرگ و نويسندهاي فعال و استادي لايق و روزنامهنگاري مبتكر و پر ارزش
بود. فعاليت ممتد ادبي وي كه از نخستين سالهاي جواني آغاز شد نزديك به نيم قرن
امتداد داشت و در تمام اين مدت طولاني با نتايج بسيار سودمند همراه بود. او
مسلماً يكي از اركان تكامل و تحول صوري و معنوي نظم و نثر در دوران معاصر است.
اهميت وي در شعر بيشتر در آن است كه: اولاً زبان فصيح پيشينيان را به بهترين و
دلانگيزترين صورتي در سخن خود بكار ميبرد و از اين حيث سرآمد همة گويندگان
دورة بازگشت شد؛ و ثانياً از زبان متداول پارسي و مفردات و تعبيرات و اصطلاحات
آن براي تكميل زبان ادبي قديم و بكار انداختن آن در رفع حوايج روز استفاده كرد
و آنها را به نحوي بسيار مطلوب در سخن خود گنجانيد؛ و ثالثاً از حدود فشرده و
تنگ موضوعات قديم در شعر بيرون آمد و آن را وسيله سودمندي براي بيان مقاصد
گوناگون و موضوعات مبتكر جديد قرار داد و انديشههاي مختلف فلسفي و اجتماعي و
سياسي خود را آزادانه در آن گنجانيد؛ و رابعاً با اطلاع وافري كه از زبان پارسي
و با معرفتي كه به ادبيات پيش از اسلام داشت به خلق تركيبات جديد و يا وارد
كردن بسياري از لغات متروك لهجههاي كهن و احياء آنها در آثار خود توفيق يافت و
از اين راهها به غني كردن زبان پارسي ياري فراوان كرد. كلام در دست «ملك»
مطيع و منقاد و مانند موم قابل قبول صور گوناگون بود. فصاحت و طنين دلچسب و
آهنگهاي محرك تركيباتش ماية تأثير بيسابقة سخن او در دلهاست و او را بي شك
ميتوان خاتم استادان بزرگ پيشين و در همانحال مبدأ تحول و تجددي بارآور و
سودمند در سخن فارسي دانست...
در همة اين احوال از آن روزها و شبها كه بهار عمر خود را در زد و خوردهاي سياسي
و روزنامهنگاري و حبس و تبعيد و خدمت در مجلس شواري ملي ميگذرانيد، تا آن
ساعتها كه با لحن دلچسب و سخنان دلانگيز و اشارات دلنشين خود به افادت در كلاس
درس اشتغال داشت، و آن ايام دردناكيكه با بيماري سال در اروپا و ايران
ميگذارنيد، حتي تا آخرين روزهاي زندگاني پر ثمرش، ذهن خلاق و انديشة جوالش از
آفرينش معاني و موضوعات و سخنان كمنظير باز نميايستاد و از اين راه مجموعهاي
از اشعار پديد آمد كه در دو مجلد به سالهاي 1335 و 1336 شمسي در تهران چاپ شد.
آخرين شعر او قصيدهاي است... بنام «جغد جنگ»... و بيترديد از آخرين شاهكارهاي
شعر پارسي است.»
همائي، جلالالدين 17:
«... ملكالشعراء بهار استاد مسلم نظم و نثر فارسي شناخته ميشد. در دورة اخير
كمتر نظير داشت، و در عصر خود به شاعري خاصه در قصيده سرايي به سبك اساتيد
پيشين يگانه و بيمانند بود. در نويسندگي قلمي توانا و در سخنوري بياني بليغ و
رسا داشت. و بالجمله از هر سه فضيلت و هنر بزرگ ادبي يعني گويندگي و نويسندگي و
سخنوري به حد اعلي و كافي بهرهمند بود...
بهار يكياز استادان بزرگ ادبيات فارسي در دانشكدة ادبيات و دانشسراي عالي بود.
دستور زبان فارسي درس ميداد، و در دورة دكتري ادبيات فارسي كرسي «سبكشناسي»
داشت. و كتابي در همين موضوع و به همين نام سبكشناسي پرداخت كه در سه مجلد طبع
شده و از تأليفات مستقل و ممتاز او محسوب است...
باري ديوان اشعار بهار حاوي برگزيدهترين و مهمترين آثار جاويدان و بهترين معرف
رتبه و مقام استادي و توانايي و قدرت طبع او در نظم فارسي است.
بهار در انواع شعر از قصيده و غزل و مثنوي و قطعه و غيره به سبك كلاسيك، و
همچنين سرود و تصنيف و امثال آن به شيوة جديد طبع آزمايي ميكرد و در هر رشته
روح استادي و پختگي طبع خود را ظاهر ميساخت. اما بيشتر مهارت و استادي وي در
فن قصيدهسرايي به سبك قديم خراساني بود- غزل و مثنوي و ساير انواع شعر را
بخوبي قصيده نميساخت. و اگر چه در نوع غزل و مثنوي و قطعه و امثال آن نيز آثار
عالي داشت ليكن طبعاً غزلسرا و مثنوي ساز نبود. در اشعار تجددي او مخصوصاً
مسامحات ادبي، غث و سمين فراوان ديده ميشد.
افكار پختة علمي و عرفاني كه زادة طبع خود شاعر، و از سنخ مفاهيم اشعار سنائي و
عطار و مولوي و حافظ، يا از جنس مضامين علمي انوري و خاقاني و نظاير ايشان
باشد، در آثار بهار چندان محسوس نيست.
رقت غزلش درخور مقايسه و همسنگي با اساتيد غزلسراي عهد قاجاري از قبيل نشاط و
مجمر اصفهاني و وصال و هماي شيرازي و فروغي بسطامي نيز نبود.
استاد بهار مضامين و مفاهيم وطني و سياسي را كه عهد مشروطيت و تجدد خواهي
ايرانيان بوجود آورده بود، به سبك گويندگان كهن، در قالب جملهبندي و تركيب
كلمات اصيل قديم، در كمال خوبي و استادي ميپرورانيد. و در اين شيوه بزرگترين
گويندة عصر خود بشمار ميرفت. البته در اين باره نيز حق تقدم و پيشوايي بزرگ
گويندة متأخر مرحوم اديب الممالكفراهاني را فراموش نبايد كرد.
پارهاي از چكامههاي بهار با زبدة اشعار گويندگان عهد غزنوي و سلجوقي برابري
ميكند. و بعقيدة من همين فضيلت او را بس كه اگر در هنر شاعري و قصيدهسرايي به
پاي فرخي و عنصري و انوري و همانند ايشان نميرسيد دست كمي از امثال عسجدي و
ابوحنيفة اسكافي و معزي و ظهير فاريابي نداشت. بديهي است كه در اين مقايسه حق
تقدم و قضية «الفضل للمقدم» براي گويندگان پيشين بجاي خود محفوظ است...
بهار در نويسندگي خامهاي قادر و توانا داشت، و در جزو نويسندگان بزرگ عصر خود
محسوب ميشد. هر مطلبي تازه بچنگ ميآورد آن را با الفاظ و عباراتي شيرين و رسا
بخوبي ادا ميكرد- و اين قدرت قلم را از بركت سالها مقاله نويسي براي
روزنامهها و مجلات بدست آورده بود.
نثر اواخر عمرش صحيحتر و پختهتر از اوائل مقاله نويسي او بود. و در هرحال به
پاية صحت و سنديت آن قسمت از اشعارش كه با اعمال رويت به سبك خراساني ساخته است
نميرسد.
نتوان گفت كه همة تركيبات و الفاظي كه در نوشتههاي بهار بكار رفته با قواعد و
اصول دستور و لغت نژادة فارسي كاملاً مطابق است. اما شيريني نثر و قدرت قلمش به
هيچ وجه قابل انكار نيست.»

يوسفي، غلامحسين 18:
«اين صفحات قسمتي از حاصل عمر مردي است كه قريب نيم قرن در ادبيات فارسي
طبعآزمايي كرده كتاب خوانده و قلم زده است. وي نيرو و جواني و بهترين ايام
زندگاني و نقد حيات خود را بر سر كتاب و قلم نهاده و با آن كه در قسمتي از
دوران عمر متلاطم و پر فراز و نشيب خويش، از سرمايه و وسايل ساده معيشت نيز
بيبهره مانده، پس ازعمري شاعري و نويسندگي و استادي، تنها ميراث خود را بصورت
آثارش براي ملت ايران بيادگار نهاده است.
بديهي است هر اثري، از جمله مقالات بهار، را بايد با روزگارش سنجيد و
ارزيابيكرد. اكنون ما از آن عصر دور شدهايم، خاصه براي نسل جوان دريافت آن
وضع و عوالم خاص آن و انديشههاي مربوط به آن روزها دشوار است. مطالعة اين كتاب
ميتواند شميمي از بهار رفته و طي شده را به مشام ما برساند و آن ايام را تا
حدود زيادي فراياد آورد.
عرض كردم در مطالعة هر قسمتي از اين كتاب(مقالات بهار) بايد ديد بهار آن را در
چه موقع نوشته، با چه وسايلي و در چه محيطي؟ آنگاه ميتوان فهميد اين بحث در
آن وقت تا چه حد تازگي و ارزش داشته و در مجامع ادبي عصر چه تأثيري كرده است؟
وگرنه مقايسه مقالهاي مربوط به پنجاه سال پيش با آراييكه امروز مطرح است روا
نيست...
نكتة ديگريكه از مطالعة مجموعة مقالات بهار در مييابيم طرز ديدو نظر انتقادي
او در مسائل گوناگون است. نويسندة اين مقالات اهل تقليد و تعبد نيست. فكري دارد
زنده و دور پرواز و هوشي تيز و در برابر انديشههاي رايج عصري و آنچه بدو عرضه
ميشود بآساني تسليم نميگردد بلكه از خود رأي و نظر دارد. اين روح انتقادي را
در شاعري، روزنامه نويسي، سياست، معلمي حفظ كرده و از جمله در مقالات ادبي و
تاريخيش، گويي اين خصيصه نموداري است بارز از مجموع آنچه شخصيت فكري و ادبي او
را ميسازد. عبث نيست كه مينويسد: «از تقليد بيش از لزوم ميگريزم... به هيچ
قاعده و در تحت هيچ حكم و در برابر هيچ چيزي جز تشخيص فكر خود خاضع نبوده و
نخواهم بود» (بهار و ادب فارسی جلد2/ص279،281).
شايد اگر بهار ديرتر بدنيا ميآمد و عصر او ميتوانست افقهايي تازه را در پهنة
فرهنگ و ادبيات جهاني بدو نشان دهد، با استعداد و قريحة سرشار و ذوق انتقاديي
كه وي داشت در ادبيات جديد فارسي- خاصه شعر- تأثيراتي شگرف از خود بجاي
ميگذاشت.
بهار با فكر روشن خود زود دريافت كه در كارهاي ادبي بايد روشي تازه و استوار
اختيار كرد. وي نه تنها به لزوم اين تجدد معتقد بود بلكه در هر زمينه آثاري نيز
عرضه كرد كه حاصل تجارب او و نمونه و سرمشقي براي ديگران بود؛ از آن جمله است
برخي از مقالات او در زمينه تحقيقات ادبي و تاريخي، دستور و لغت و نقد و تصحيح
متون و غيره...
اگر امروز بسياري از دلبستگان به فرهنگ اين مرز و بوم را چيرگي فرهنگ غرب، بر
اثر بازرگاني و اقتصاد، به چارهگري برميانگيزد و در اين زمينه قلم فرساييها
ميكنند، بهار از نخستين كساني بود كه به اين مسأله خيلي زود توجه پيدا كردند و
ايرانيان هوشمند را از تقليد و تسليم و آثار زيانبخش آن برحذر داشت و نگران بود
كه «هنوز داراي ملكات راسخة ملي نيستيم و اگر ملكاتي از طريق ادبيات يا تعاليم
دينيه داشتهايم سيل تمدن غرب و تجدد، خواهينخواهي ما را فرا گرفته و بسوي
مدنيت جديد كشانيده است و در نتيجة اين عمل، آنچه داشتهايم رها كرده و هنوز
چيز تازه و قابل ذكري بدست نياوردهايم» (بهار وادب فارسی جلد2/365، نيز:
جلد1/36، 2/7،29).
مطالعة اين مقالات توجه خواننده را به موضوعي ديگر نيز جلب ميكند و آن نثر
بهار است، بخصوص صميميت و صداقت او در انشاي مطالب. بهار خيلي خودماني بحث
ميكند. مقالاتش از حاشيه نويسيهاي زائد دور و دراز و فضل فروشي معهود معاصران
خالي است. جملات غالباً ساده و كوتاه است و معني خود را زود به ذهن خواننده
منتقل ميكند. استفاده از برخي كلمات و تعبيرات زبان گفتار، نثر او را زنده و
گرم ميدارد، همانكاري كه در شعر هم كرده است و بعضي از كلمات و تركيبات
عاميانه را در كنار واژههاي فصيح و ادبيانه با نهايت استادي بكار برده بيآن
كه غرابتي چشمگير را سبب شده باشد. شيفتگي او به گنجينة بارور زبان عامه و
دلبستگيش به تودة مردم سبب ميشود كه حتي در باب مثل« بزك نمير بهار مياد»
مثنوي زيبايي به زباني ساده و عوامانه بسرايد و – در نسج مقالهاي در باب شعر
فارسي- آن را بعنوان نمونهاي از شعرهاي ملي قديم ارائه دهد (1/34-35)؛ يا با
همة شهرت و بلندي مقام خود در شعر، باز گهگاه به لهجة خراساني شعر بگويد و
آثاري ارجمند در اين زمينه از خود بيادگار نهد؛ چنانكه زماني نيز برگهاي پهن و
ضخيم درخت تود. در نظر او، به كف دست كارگري سالخورده ميماند(2/275).
بديهياست مقالات اين مجموعه، اثر قلم بهار است در طي سالهاي دراز، انشاي او
بتدريج پخته و پرورده شده و به درجهاي از لطف و فصاحت رسيده است كه در نثر
فارسي معاصر او را بايد يكي از استادان مسلم و پيشكسوتان شمرد و در زمرة كساني
كه در پرورش نثر ساده و تكميل و ترويج آن موثر بودهاند.»
بزرگ علوی «خزان بهار»، پیام نوسال چهارم، شماره 11 و 12، خرداد و تیر1330 نقل
از بلند آفتاب خراسان، به اهتمام محمد گلبن نشر رسانش 1380 ص133
.....بدون شک بهار را بزرگترین وارث گنجینه ی گرانسنگ شعر و ادب فارسی باید به
حساب آورد. شعر کلاسیک فارسی آخرین دوران شکوه و درخشش خود را بی تردیدبرجسته
تر از همه جا، در شعر بهار متجلی داشت؛ پدیده های رنگارنگ که در کار دگرگون
ساختن مقتضیات کنونی ایران است و بی شک شعر فارسی را نیز با تطورات زمان
هماهنگی می بخشد طبعا تجدیدمطلع آن گونه قصاید را با روال و سیاقی که در
آثاربهار گرد آمده است، مجالی باقی نخواهد گذاشت........
بهار در فن شاعری، بیش از همه به راه و رسم گویندگان سبک خراسانی نظر داشت و
بدان راه می رفت، به خصوص این خاصیت در قصاید و مثنویات او بیش از همه به چشم
می خورد، اما بی انصافی است اگر بهار را تنها یک مقلد ساده بشماریم. او با
ابداعات و ابتکارات لفظی و معنوی، از یک سو برغنای ادبیات ایران افزود و ازسوی
دیگرشیوه ی پیشینیان را به طرزی نو بیاراست و با امثال و استعارات امروزی، به
نحوبایسته یی با محیط منطبق داشت و زندگی و حیات بخشید. قصیده ی دماوندیه و بث
الشکوی و غیره که از برجسته ترین اثار سبک خراسانی به حساب می آیند بر این مدعا
گواهی گویا هستند.
اشعار دیگر بهار،به خصوص در چهارپاره های «شباهنگ»،«کبوتران» و افکار پریشان و
جز آن ها، بوی شعر امروزی را می دهندو از محاسن یک تجددشعری سالم، به نیکی
برخوردارند،آن ها هم اصالت فارسی را حفظ کرده اند و هم زبان گویای زندگی امروز
مایند...
درحقیقت بهار را واسطه العقد گویندگان گذشته و نوسازان باید به حساب آورد.....

ایرج افشار« پادشاه شعر»
جهان نو،سال 4،شماره14(آبان1330)،ص510 تا 512نقل از بلند آفتاب خراسان، 1380
ص133
بهار پادشاه شعر ایران است. این نسبت برای او اغراق آمیز نخواهد بودو قولی است
که بسیاری بر آنند... به عقیده ی من کسی دیگر نخواهد توانست که تاریخ تطور نظم
فارسی را بنویسد آن طور که ملک می توانست نوشت،.....
علی اکبردهخدا
«ایران پس از حافظ شاعری به بزرگی ملک الشعرا بهار به خود ندیده است»
تهران مصور،6 اردیبهشت 1330 شماره 402 ص 5 و 18 ، نقل ار بلند آفتاب خراسان ص
139
..... سخن سنجان و اساتید فن ادب معتقدند که پس از حافظ یعنی تقریبا از هفت قرن
پیش تا کنون شاعری به استادی و توانائی وعظمت قدر و مقام ادبی استادبهاردرایران
به وجودنیامده است وبهار در میان ستارگان درخشانی چون جامی و هاتف و صبا و سروش
و قاآنی و امثال آنها که در قرون اخیر به وجود آمدند چون خورشید تابنده یی بود
که بالغ بر نیم قرن در آسمان بلند شعر و ادب ایران نور افشانی کرد........
علاقه به هنر
استاد به سایر هنرهای زیبا نیز دلبستگی داشت و به فن نقاشی آشنا بود وحتی روی
قلمدانی تصویرهائی ساخته بود که نمونه ی علاقه ی استاد هنر پرور به این هنر
است. مخصوصا به مینیاتور و نقاشی ایرانی نیز عشق فراوان داشت و روی این علاقه
طی چند مقاله ی محققانه در طوفان ادبی تاریخ تذهیب و مینیاتور ایران را به رشته
ی تحریر در آورده بود. به علاوه شخصا یکی از مشوقین استاد حسین بهزاد مینیاتور
ساز بزرگ معاصر ایران بود و چامه ی نغزی در وصف بهزاد سروده است....
احمد شاملو
« یادی از استاد بهار»
مجله ی شیوه شماره اول، اردیبهشت 1332، ص 66 تا 68
نقل از بلند آفتاب خراسان 164
دوسال از مرگ بهار می گذرد. بهار یک شاعر بزرگ، روزنامه نگار تجدد خواه،
نویسنده و ادیب محقق و صلح جوی معتقد بود. آخرین قصیده ی پر صلابتش در باره صلح
بود و در آخرین روزهای عمرخویش در بستر بیماری، به مردم چنین پیام داد:
" اگر من هم نبودم شما همه در پیروزی نهائی صلح بر جنگ، جشن بگیرید".
بهار آخرین تبلور شعر کلاسیک فارسی بود. شیوه ی اوتمام جلال و حشمت و ظرافت
ادبیات فارسی را ارائه می دهد. در شعرهای او، وصف طبیعت، به سنت سخن وران بزرگ
قدیم، اهمیت خاصی دارد. شاعر در این جا، به مثابه یک نقاش راز زیبائی طبیعت را
بر پرده ی شعر خویش، بر می گشاید.
عبدالعلی دست غیب
«ملک الشعرا بهار» پیام نوین، سال سوم، اردیبهشت 1340 ص 1 تا 22، نقل از بلند
آفتاب خراسان ص219
.....مباحث فلسفی نیز از نظربهار دورنمانده و وی در "حرکت جوهری"، "رازطبیعت"،
"تنازع بقا"، "نفس انسان" وارد بحث در اطراف مشکلات فلسفی می شود و در قصیده ی
"اختر حقیقت" پس از وصف طبیعت شم عرفانی نشان می دهد و همه چیز را منبعث از
حقیقت واحد ازلی می داند..... قصیده ی راز طبیعت مشتمل بر مباحث عرفانی و سرشار
از طنز و هجوو سؤال و جواب است....
....مطلب دیگری که در باره ی مثنویات بهار می توان گفت به کار بردن یک شیوه از
شعر کهن فارسی یعنی داستان های منظوم است. شاعر در این قالب، به پیروی از سخن
سرایانی همچون سنائی، عطار، مولوی، نظامی، سعدی، وحشی بافقی، خاطرات خویش یا
وقایع اجتماعی یا حکایاتی چند به نظم در آورده و با قدرت و مهارت توانسته است
تناسب و پیوستگی داستان رادر نظم گاه کوتاه و گاه طولانی خویش حفظ نماید......
قسمت دیگر اشعار بهار یا به صورت رباعی و یا به صورت اشعار با لهجه ی محلی می
باشد که جنبه ی ادبی آن ها کم است و بیش تربرای تفنن سروده شده.لطیفه ها و
مطایبات بهار نیز دلکش و زیباست. مسمط خمریه اوتقلیدی است از مسمط های منوچهری
دامغانی، در برخی از قصاید به استقبال سبک ترکستانی رفته و توانسته است در
پیوند کلمات با معانی و انسجام و استحکام ابیات با آنان برابری کند....

محمد گلبن
این درست است که بزرگان ادب و فرهنگ، همچون مُشک می مانند که خود می بویند و
نیازچندانی به ستایش عطاران ندارند. اما انصاف را اگر نگاهبانانی نباشند که آن
مشکهای خوشبورا در مشکدانهای شایسته بریزند، چه بسا که طوفان حادثات چیزی
ازآنها باقی نگذارد. چنانکه در تاریخ دور و دراز ما،بسیاری از اهل قلم بوده اند
و هستند که چون حامیانی نداشته و ندارند درگمنامی ،خود و آثارشان ناشناخته
میماند.
محمدتقی بهار ملک الشعراء از آن مشکهای نادر زمانه بود که تا ایران و ایرانیت
باقیست، عطر دل انگیز آثار آن بزرگ مرد شامه های مارا عطرآگین خواهد نمود. او
خود مردی کوشا بود. در راه ادب و فرهنگ ایرانزمین بسیار کارکرد و نوشت .پاره ای
از سروده ها و مقالات او به زمان زندگانی به چاپ رسید، اما پاره ای دیگراقبال
چاپ و انتشار را نداشت. آن دسته هم که منتشر شد، ازآنرو که پراکنده و در نشریات
گوناگون زمانه ی او درج گردیده بود نمی توانست مورد بهره برداری نسلهای آینده
قرار گیرد. پس کسانی قدم پیش گزاردند و آثار او را در مجلداتی گردآوردند. هدف
از این نوشته ارج گزاری به کوشش یکی از آن کوشندگان است.
یکی از خدمتگزاران و دوستداران بهار که به فکر گردآوری آثار او افتاد مردی
وارسته به نام محمدگلبن بود. محمد گلبن زادهٔ روستای کهیاز اردستان به سال
۱۳۱۴، بود او خود مردی با فرهنگ نویسنده، پژوهشگر، فهرستنگار بود.
محمد گلبن نخست در زمینه کتابشناسی، سپس فهرستنگاری و پس از آن در زمینه
تاریخ مطبوعات ایران فعالیت نمود. از محمد گلبن حدود ۴۰ مقاله در زمینه پژوهش
در زمینه تاریخ مطبوعات ایران از دوره مشروطیت تا سال ۱۳۳۲ بجا مانده است.
نخستین مقاله پژوهشی وی در سال ۱۳۴۵ در مجله "بررسیهای تاریخی" به انتشار
رسید.
نخستین باری که اورا دیدم درخانه اش در تهران ،خیابان رشت بود. قصدم از آن
دیدار دعوت او برای گردهمآئی بود که برای بزرگداشت بهار ، با همکاری دانشگاه
سوربن و بنیاد تحقیقات علمی فرانسه C.N.R.Sدر پاریس برگزار میکردیم.
اصرار داشتم که او حتمادرآن کنگره ی بین المللی باشد. چه کسی بهتر از او؟ اوکه
با یک دنیا عشق و با کمترین امکانات به سوی گردآوری آثار بهار رفته بود. آنهم
در زمانه ای که هنوز بهار به خاطر مخالفتش با پاره ای ازمسائل رژیم پهلوی مورد
غضب بود. ولی گلبن فراتر از زمینه و زمانه می دید. ارزش آثار آن گهر گرانقدر را
درک کرده بود. و میخواست پیش ازآنکه جور زمانه میراث بزرگ بهاررا در ورطه ی
نابودی بیاندازد، به نجات آثارش بپردازد.
مرا با یک دنیا مهربانی پذیرفت. با اینکه نخستین باری بود که اورا می دیم، ولی
تو گوئی دهها سال از آشنائی ما میگذشت. شگفت آور نبود. علقه ی مشترک مارا بهم
پیوند می داد. "عشق به بهار و آثار او". درکتابخانه اش که به زحمت می شد جائی
برای نشستن یافت، چون به جای هرگونه اسباب و اثاثیه ایی، فقط کتاب و نشریه روی
هم قطار شده بود، پذیرای من شد. فرزندش برای ما چای آورد. غروب یک بعداز ظهر
پائیزی بود. به صحبت نشستیم و وقتی از او جدا شدم، شب چادرش را بر سر شهر پهن
کرده بود. از گفتگو با او سیرائی نداشتم. او هم که بر سر شعف آمده بود، یک دم
از تجربیاتش میگفت و اینکه با چه مشقتی، یک به یک مقالات بهار را از روزنامه
های مختلف گردآورده تا مجموعه ی با ارزش بهار و ادب پارسی را که در برگیرنده صد
مقاله است به چاپ رسانیده. بهار، فارغ از روزنامه های خودش، نوبهار و تازه بهار
و ایران و مجله ی دانشکده..... با دهها روزنامه و نشریه همکاری داشته و برای
همه مقاله نوشته و شعرفرستاده. محمدگلبن با مراجعه به آرشیو روزنامه ها همه ی
مقالات را گردآوری کرده و زیر چاپ برده.
خدمت دیگر او گردآوردن مجموعه ی مقالات بهار است در باره فردوسی و شاهنامه در
کتاب فردوسی نامه(تهران نشر سپهر 1339) که خدمت بزرگی ست به زمینه ی شاهنامه
پژوهی. از گلبن همچنین کتاب ترجمه ی چند متن پهلوی(سپهر1347) را در دست داریم
که مجموعه ی پژوهشهای بهار است در زمینه زبان و ادبیات پهلوی.
او همچنین کتاب بلند آفتاب خراسان را منتشر کرد که یک رشته پژوهشها ومقالاتی ست
از دانشمندان و اساتید دانشگاه که هریک جنبه ای از شخصیت آن بزرگ مرد را مورد
پژوهش قرار داده اند. بزرگانی همچون ایرج افشار، غلامحسین یوسفی، حبیب
یغمائی،ادیب برومند، لطفعلی صورتگر،علی اکبر دهخدا، پرتو بیضائی، و بسیاری دیگر
که خود کاری سترگ است و بازتاب چهره ی بهار است در آئینه ی زمانه ای که مردمانش
اهل قلم و فرهنگ بودند.
افسوس که او نتوانست به کنگره بزرگداشت بهار به پاریس سفرکند. کسالت و ضعف
جسمانی اجازه ی سفر به او نداد.
صد افسوس. اما یادش همیشه به عنوان یک خدمتگزار فرهنگ و ادب ایران در ذهن من
زنده است.
هنگام خداحافظی کتاب با ارزش گلزار خاموش را به عنوان پای رنج آن سفر و آن
دیدار دیدار به دستم داد. کتابی که محمدگلبن به یاد بانوی از دست رفته اش بانو
راضیه ی گلبن(م1378) نوشته. بانوئی دانشور که خود در زمینه ی تاریخ مطبوعات و
متن شناسی کارشناسی یگانه بود وفقدانش زخمی بزرگ برجان محمدگلبن گزارده بود.
این کتاب مجموعه ای با ارزش است از تاریخچه مشاهیر بانوان دانشور و مبارز
ایرانی که در یک جلد گرد آوری شده و محمدگلبن آن را بر یاد بانوی گرانقدرش ،
گلزارخاموش نامیده.
صدای مهربانش در گوش من پژواکی خوشآوا دارد وقتی هنگام خداحافظی به من گفت:
سرکار خانم شما صدای شعر بهار را در دیار فرنگ بلند کنید. آنها بدانند که ما هم
ویکتورهوگو و آندره مالرو داشته ایم. مردانی اهل ادب و سیاست.
محمد گلبن در ساعت ۸ شب ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۲، چهار ماه پس از سکته مغزی در سن ۷۸
سالگی درگذشت.
شادروان گلبن از کتابهای کتابخانه خود؛ حدود ۱۵ هزار کتاب و ۲ هزار نشریه به
کتابخانهٔ شماره دو مجلس هدیه کرد.
از دیگر آثار او:
کتابشناسی صادق هدایت
بلندآفتاب خراسان
فهرست سیساله سالنامه دنیا
فهرست توصیفی مقالات جشن نامهها و یادنامهها از آغاز تاکنون (با همکاری احمد
شکیبآذر)
کتابشناسی زبان و خط فارسی
کتاب شناسی نگارگری ایران (از آغاز تا سال ۱۳۵۷)
مجموعه مقالات فاطمه سیاح
فهرست ۱۹ ساله مجله آینده
خاطرات عباس خلیلی
تصحیحات
سفرنامه خسرومیرزا به پطرزبورخ
سفرنامه میرزا ابوالحسن ایلچی به روسیه
سفرنامه رکن الدوله به سرخس
سفرنامه ترکستان و ایران
سفرنامه سیف الملک به روسیه
« ملک الشعرای بهار، ستایشگر زندگی و دوستی»
امید ایران، شماره 661، بیست و نه فروردین 1346
نقل از بلند آفتاب خراسان ص 291
من از روزی که توانستم کم و بیش گفته های بهاررادرک کنم دیگر نتوانستم
آثار او را رها کنم وهمیشه فریادهای درگلوشکسته ی خود را از زبان بهار شنیده
ام.
اگر ما دقیق به پهنه ی وسیع ادبیاتمان نگاه کنیم به عده ی معدودی بر می خوریم
که توانسته اندبه حق جاودانه نامی کسب کنند و بدون شک یکی از آنها بهار
است.....
به نظر من برای یک پوینده ی راه که شیفته ی کار و راه خود باشد این مهم نیست که
با مخالفتهای گوناگون روبه رو می شود، مهم این است که راهش درست باشدو در عقیده
اش استوار. من از آن رو شیفته ی بهارم که از درنگ ننگ دارد و زندگی را حرکت و
کوشش و پیش رفتن می داند. من شیفته ی برخاستن های او بعد از افتادن هایش
هستم...
دکترمحمدابراهيم باستاني پاريزي
يادي از ملكالشعرا بهار
متن سخنرانی دکترمحمدابراهيم باستاني پاريزي استاد تاریخ دانشگاه تهران،
درهمایش بزرگداشت بهار اردیبهشت سال1383، تالارفردوسی دانشکده ی ادبیات،
دانشگاه تهران.
نقل از کتاب یادی دوباره از بهار، تهران، مؤسسه ی تحقیقات وتوسعه ی علوم انسانی
.
قرار نبود من صحبت كنم. منتها يك دو دقيقه خاطرهاي را نقل ميكنم كه مربوط به
مرحوم بهار است. البته من شاگرد مرحوم بهار نبودهام ولي شعر بهار را در پاريز
خوانده بودم و از حفظ كرده بودم. در 1327 ه .ش كه من اينجا ]= دانشگاه تهران
[درس ميخواندم، مرحوم حبيب يغمايي به سبب لطفي كه به من داشت، به من گفت بيا
براي غلطگيري مجله به من كمك كن. من دانشجو بودم. رفتم. عصرها ميرفتم سراب
سردار كه خانهاش بود و مجله يغما. حبيب يغمايي در بهمن 1327 به رياست فرهنگ
كرمان انتخاب شد و رفت كرمان. سال اول مجله بود و مجله هم مرتب منتشر شده بود.
برادر يغمايي، اقبال يغمايي، گرفتاري فراوان داشت. گفت من مطمئن نيستم كه
برادرم كار را تمام كند. اين مقالهها آماده هست يك مقداري ديگر كار هست. تو
اگر بتواني، مجله را چند شماره راه بينداز. من ميدانم كه در كرمان زياد
نميتوانم بمانم و برميگردم و ميآيم.
خوب ما علاقه داشتيم. مقالات هم واقعآ به اندازه دو ـ سه شماره بود. چاپ كرديم
و دو ـ سه شماره چاپ شد. در همين وقت مرحوم محمد خان قزويني در بهار 1328 فوت
كرد. مجله يغما هم مجله ادبي مهمي بود. آن موقع تلفن نبود. يغمايي تلگراف زد به
مجله، به من. كه باستاني دو ـ سه تا مقاله هست مربوط به قزويني، در فلان
كاغذها،را چاپ كن، عكس خوبي هم داريم. يك چيزي هم اگر توانستي از كسي بگير تا
اين شماره اختصاصي شود. آن وقت مرحوم ملكالشعرا بهار پنج ـ شش جلد از دفترهاي
شعرش را به حبيب يغمايي داده بود؛ نسخههاي خطي بودند. و به يغمايي اختيار داده
بود كه هر وقت هر شعري مناسب دانست انتخاب كند. چون خود بهار ميگفت ديگر من
حوصله مقاله نوشتن و نيروي آن را ندارم. يغمايي هم گاهي انتخاب و چاپ ميكرد.
مرحوم بهار به يغمايي خيلي احترام و اعتماد داشت و اين دفترهاي شعرش را در
اختيار او گذاشته بود. من هم كه عصرها براي غلطگيري آنجا ميرفتم، گاهي اين
كتابها را ورق ميزدم. هنوز استعداد آن را نداشتم كه اينها را درك كنم و هنوز
نميدانستم كه اينها چه جواهري هستند. در آن وقت هنوز فتوكپي و... نبود. ما هم
پول عكس و... نداشتيم تا از آنها براي خود نسخهاي برداريم و در ضمن اجازه
نداشتيم چنين كاري كنيم. كتابها را ورق ميزدم. چندين شعر در آنجا ديدم كه در
جاي ديگر چاپ نشده است. اين كتابها را كه ورق ميزدم در يكجا ديدم كه مرحوم
ملكالشعرا نوشته است كه اين شعر را در رثاي عارف قزويني گفتهام كه در سال
1312ه .ش فوت كرد. ظاهرآ عارف با ملكالشعرا هم ميانه خوبي نداشتند. ما هم كه
اين را نميدانستيم. ولي اين استاد بزرگ در رثاي عارف قزويني شعر گفته بود با
اينكه ميدانست كه عارف آدم بددهني است و به ملكالشعرا هم بد گفته است. من از
روي ناشيگري و جواني، نزد خودم فكر كردم كه اين شعر در رثاي عارف قزويني
هيچجا چاپ نشده، چون ما نديده بوديم شعر به اين قشنگي در مرگ كسي گفته شده
باشد. محمد خان هم كه قزويني است. ما اين را به اسم ملكالشعرا بهار، درمرگ
محمد خان قزويني چاپ ميكنيم. شايد خيلي عيبي نداشته باشد. فرستاديم چاپخانه.
بيت اول شعر را كه خواندم، در عالم جواني و دانشجويي، متوجه نبودم، خوشم نيامد.
گفتم قدري بهترش كنيم. مرحوم ملكالشعرا بهار گفته است:
دعوي چه كني داعيهداران همه رفتند
شو بار سفر بند كه ياران همه رفتند
آن گرد شتابنده كه بر دامن صحراست
گويد چه نشيني كه سواران همه رفتند
افسوس كه افسانهسرايان همه رفتند
اندوه كه اندوهگساران همه رفتند
فرياد كه گنجينه طرازان معاني
گنجينه نهادند به ماران، همه رفتند
تا آخرش كه :
خون بار بهار از مژه در فرقت احباب
كز پيش تو چون ابر بهاران همه رفتند
از مصرع اولش خوشم نيامد: «دعوي چه كني داعيهداران همه رفتند»، تبديلش كردم
به:
از ملك ادب حكمگزاران همه رفتند
شو بار سفر بند كه ياران همه رفتند
شعر چاپ شد. عكس قزويني را هم با سبيل و كلاه فرنگي گذاشتيم. در همين حين هم
يغمايي از رياست فرهنگ كرمان معزول شد. صد روز بيشتر رئيس فرهنگ كرمان نبود و
ما اسمش را حكومت صد روزه گذاشتيم. علتش هم اين بود كه در بهمن 1327 كه به شاه
تير انداختند، از اينجا دستور دادند كه در كرمان مراسم شكرگذاري بگذارند.
پيرمرد يغمايي مجلسي گذاشت و فكر كرد افرادي هم دعوت كند كه مصمم باشند. آنان
هم از موقعيت استفاده كردند، دو نفر آمدند و آنجا سخنراني كردند و گرفتاري براي
يغمايي پيش آوردند. يكي مهندس سيد احمد رضوي كرماني بود و ديگري دكتر بقايي
كرماني، كه در همان مجلس گفت تيركمانه كرد و خورد به جاي ديگري. به هر حال
رعايت يغمايي را كردند و گرنه هزار گرفتاري پيدا ميكرد. آمد تهران. روزي رسيد
كه ما مجله را چاپ كرده بوديم و يكي از شعرهاي خودم را هم در مجله قالب كرده
بودم. خوشحال بوديم. يغمايي هم بدش نيامد. ديد دو ـ سه شماره بالاخره درآمده.
وقتي اين شعر را ديد گفت بهار راجع به قزويني شعر گفتهاند؟ گفتم اينطوري شده
آقاي يغمايي. اين شعر را در حق عارف قزويني نوشته بودند. گفت چرا چنين كاري
كردي؟ گفت كار خوبي كردي. هر كاري كردي گذشته.
داشتيم اين حرف را ميزديم، تلفن زنگ زد. يغمايي گوشي را برداشت. ديدم اي داد
بيداد، يغمايي رنگ به رنگ ميشود و با احترام جواب ميدهد. نگو كه خود بهار
بود. كه: مرد، من كجا براي محمد خان قزويني شعر گفتهام؟ كجا به اين مرد ارادت
داشتهام؟ دوم اينكه شعر را من براي عارف قزويني گفتهام، اصراري هم نداشتهام
چاپ شود. تو چرا اين كار را كردي؟ يغمايي كه نميخواست بگويد من نبودم و دادم
محصلي اين كار را كرد، گفت آقا ببخشيد، اينطور شده و ما درست كرديم. گفت آخر
بدتر از اين، شعر مرا چرا دستكاري كردهايد؟ به هر حال يغمايي خيلي عذرخواهي
كرد. بعد گفت باستاني كار بدي شد. فردا صبح هم بهار فرستاد و همه آن هفت ـ هشت
ديوان را بردند.
اين داستان شعر معروف بهار بود، ميخواستم به دانشجوياني كه اينجا هستند، بگويم
بدانيد كه دست در كار بزرگان نبايد ببريد. به هر حال اين داستان ما و بهار بود،
در مورد يكي از بهترين شعرهاي مرحوم بهار: «دعوي چه كني داعيهداران همه
رفتند».

يادداشتها:
* مطالب این بخش از دو یادنامه برگرفته شده است: ایران نامه ، ویژه نامه ی
محمدتقی بهار ملک الشعرا، به کوشش دکتر جلال متینی ، سال پنجم شماره 4 تابستان
1366 و بلند آفتاب خراسان، به اهتمام محمد گلبن، تهران نشر رسانش 1380
1- يحيي آرين پور، از صبا تا نيما، جلد دوم، تهران 1354، ص 123-137، 332-349.
2- محمد پروين گنابادي، «پنجمين سال درگذشت بهار»، سخن، دوره ششم، خرداد1334
(شماره چهارم)، ص 351-353.
3- محمد علي اسلامي ندوشن، «دهمين سال مرگ ملكالشعراء بهار» يغما، سال
چهاردهم، شماره 4 (تير1340)، ص 145-152 .
4- رضا براهني، طلا در مس (در شعر و شاعري)، چاپ سوم، تهران 1358- ص،201- 205 ،
269
5- محمد پروين گنابادي، رك. زير نويس شماره 2.
6- حسين خطيبي، «سبك اشعار بهار»، يغما، سال چهارم، شمارههاي 9و10 (آذر و دي
1330)، ص 454-461و496-500.
7- عبدالعلي دستغيب، سايه روشن شعر نو پارسي، تهران، 1348، ص 131.
8- صادق رضازادة شفق، تاريخ ادبيات ايران، شيراز 1352، ص640-642 .
9- عبدالحسين زرينكوب، «ستايشگر آزادي»، با كاروان حله، تهران 1348، ص 309-324
10- عبدالحسين زرينكوب، «شعر بهار»، سخن، دورة هشتم، شماره 9 و10 (دي و بهمن
1336)، ص 840-846 ، 953-960.
11- عبدالحسين زرينكوب، شعر بي دروغ، شعر بي نقاب، چاپ سوم، تهران 2536
شاهنشاهي، بترتيب ص 232، 173 .
12- علي اكبر سياسي، «بيانات رئيس دانشگاه [تهران]»، ضمينه جزوة نهم، جلد 5
[اخبار دانشگاه تهران، يا مجلة دانشكدة ادبيات تهران، تهران 1330 (؟)]، ص 6 .
13- محمد رضا شفيعي كد كني، «پانزدهيمن سالگرد مرگ بهار»، سخن، دورة شانزدهم،
شمارة 4 (ارديبهشت 1345).
14- محمد رضا شفيعي كدكني، ادوار شعر فارسي (از مشروطيت تا سقوط سلطنت)، تهران
1359، ص 36- 38.
16- ذبيح الله صفا، «بهار»، گنج سخن، جلد سوم، چاپ چهارم، تهران 1348، ص 327 –
329 .
17- جلالالدين همائي،«تكميل شرح حال بهار بقلم نگارنده»، ملكالشعراء بهار،
رك، زيرنويس شماره 12.
18 ـ غلامحسين يوسفي، «يادگار بهار» بهار و ادب فارسي(مجموعة صد مقاله از
ملكالشعراء بهار) بكوشش محمد گلبن، با مقدمة غلامحسين يوسفي، جلد اول، تهران
2535 شاهنشاهي، ص پانزده- چهل.

دکتر مریم
حسینی :
زن شعر خداست
سيماي زن در مجموعه اشعار ملكالشعرا بهار
متن سخنرانی خانم مریم حسینی استاد یار گروه زبان و ادب فارسی دانشگاه الزهرا،
در همایش بزرگداشت بهار، تهران اردیبهشت سال 1383، تالار فردوسی دانشکده ادبیات
دانشگاه تهران. نقل از کتاب یادی دوباره از بهار.
از جمله مضامين رايج عهد مشروطه مضمون «آزادي زنان» و توجه به جايگاه ايشان در
جامعه ايراني بود. شاعران عهد مشروطه، اديبالممالك فراهاني، عارف قزويني،
ميرزازاده ی عشقي، فرخي يزدي، سید اشرف گیلانی، دهخدا، لاهوتي، ايرج ميرزا و
پروين اعتصامي همه از پيشروان دفاع از حقوق زنان بودند. اينان به نقش اساسي
زنان در تغيير جامعه ايراني توجه داشتند و ميدانستند كه تا زماني كه نيمي از
جامعه ايراني اسير و محصور ديوارهاي خانهها و حجابها هستند، پيشرفت جامعه
غيرممكن است. دعوت به تعليم و تربيت زنان و اهميت دادن و توجه به علمآموزي
ايشان البته با حفظ عفت و عفاف از شعارهاي شاعرانه عهد مشروطه بود. در اين ميان
طبيعي بود كه حمايت از حضور زنان در جامعه با نفي پيچه و روبند همراه باشد و
بيشتر اين شاعران، زنان را ترغيب ميكردند كه با حفظ حجاب و عفت بدون روبند در
جامعه حاضر شوند و به مدرسه روند و دانش آموزند.
سهم بهار در ميان شاعران مشروطه از همه بيشتر است. فرصت و مدت عمر بهار به او
اين اجازه را داد تا در باب مهمترين مضامين عصر سخنسرايي كند. ستايش وطن،
آزادي، قانون در كنار حقوق و آزادي زنان از مهمترين مضامين شعر وي هستند.
شاعري كه از موهبت داشتن مادر، همسر و دختراني پاكيزه نهاد برخوردار بود، در
ميان اشعارش بارها در ستايش و درباره اين قشر محروم جامعه سخن ساز كرده بود. از
مجموعه اشعار بهار اعم از قصايد، غزليات، قطعهها و مثنويها و... ميتوان به
ميزان توجه شاعر به محروميت زنان واقف شد و همزمان ميتوان دريافت كه او تا چه
اندازه دوستدار خانواده و زن و همسر بوده و تا چه اندازه براي زنان خانواده خود
ارزش قائل بوده است.
در مجموعه اشعار بهار دو نام ليلي و شيرين به جز در يك مورد اصلا ديده نميشود
در حالي كه اين دو نام زنان كه مظهر معشوقياند، در شعر شاعران پيش از عهد
مشروطه بارها تكرار ميشود. ليلي و شيرين اسطورههاي عشقاند و شعر عاشقانه
ايجاب ميكرد كه از ايشان سخنها رود اما بهار زنان را وراي صفت معشوقه بودنشان
ميخواست. او از همسر، مادر، دختر و زن خردمندي سخن ميگويد كه نيمي از جمعيت
مملكت ايراني را تشكيل ميدهد و بايد با جهل و خرافه و ناداني و افسون و جادو
مبارزه كند. ليلي در شعر بهار جز ليلاي وطن نيست:
جمله مجنوناند و ليلاي وطن در دست غير هي لميده صحبت از ليلي و مجنون ميكنند
واژه زن 362 بار، مادر 144 بار و دختر 41 بار در اشعار بهار تكرار شده است.
اكثر اشعار بهار درباره زنان مربوط به سالهاي بعد از هيجانها و انقلابهاي
دوره مشروطه است و اولين شعر وي درباره زنان قصيدهاي است با عنوان «زن شعر
خداست» كه در سال 1307 ه .ش در وصف زن خوب، مذمت چند زني و رفع حجاب سروده است.
در اين قصيده بهار زن خوب را زني ميداند كه باب دل شوهر باشد و حدوده دوازده
بيت در مذمت چندزني ميسرايد. او انصاف ميان دو زن را شيوه پيامبر ميداند و به
مردان توصيه ميكند كه بيش از يك زن نداشته باشند. او ريشه حرص و حسد و كينه را
در ميان نسبها از همين حضور دو زن و دو مادر در خانه ميداند. بهار در پايان
قصيده هم اعلام ميكند كه تا زن پيچيده به معجر است، تباهيهاي جامعه هم فراوان
است:
خانم آن نيست كه جانانه و دلبر باشد
خانم آن است كه باب دل شوهر باشد
زن يكي بيش مبر زانكه بود فتنه و شر
فتنه آن به كه در اطراف تو كمتر باشد
زن بود شعر خدا مرد بود نثر خدا
مرد نثري سره و زن غزليتر باشد
در اين مقاله سعي در تبيين جايگاه زن در ديوان بهار داريم. مضامين زير از
مهمترين مضامين درباره زنان در شعر بهار است كه مورد بررسي قرار ميگيرد. زن و
نهاد خانواده، زن و حجاب، ستايش زنان برجسته، ترغيب زنان به علم آموزي، در
اخلاق و نفوس زنان، اهميت مادر بودن زن و صفات مادري.
الف) جايگاه زن در خانواده
جز خاندان حيدر كرّار در جهان
يك خانواده نيست به تعظيم همتكم
در ملك خويش و در همه آفاق مشتهر
بر خانواده خود و بر خود مباركم
(ديوان، ج 2، )478
در ديوان بهار نهاد خانواده جايگاه بالايي دارد. خود بهار مردي اهل خانواده است
و با وجود مشغلههاي فراوان از همسر و فرزندان خود در اشعارش بارها سخن
ميگويد. او به خانواده خود عشق ميورزد و زنان خانواده خود را نمونه بهترين
زنان ميداند. در قصيده «خانواده» كه در سال 1308 ه .ش سروده شده، بهار ويژگي
زن خوب را از نظر خود بيان كرده و همسرش را تحسين ميكند و او را نمونه زن
نجيب، خانهدار، شوهردار و مادري واقعي ميداند. بهار قوام و پايداري خانواده
را به زن ميداند و او را فرمانرواي بيچون و چراي اين ملك ميداند همانگونه
كه همسرش در اين سرزمين فرمانروا است:
وان خاتون كوست مادر اطفال
كدبانوي منزل است و نيك اختر
زير نظر وي است هر چيزي
از مطبخ و از اتاق و از دفتر
در ضبط خزينه و هزينه اوست
چيزي كه به خانه آيد از هر در
هم ناظر خانه است و هم بندار
هم مالك منزل است و هم سرور
زير قلم وي است و در دستش
خرج خود و خانواده و شوهر
آزاد بود به خانه و برزن
مانند يكي امير در كشور
(ديوان، ج 1، )509
بهار همسر خود را ميستايد كه به پرورش و تربيت كودكان ميپردازد و از آموزش و
تعليم ايشان نيز غافل نيست:
خود زايد و خود بپرورد اطفال
خود شير به كودكان دهد يكسر
در حفظ مزاج كودكان كوشد
مانند يكي پزشك دانشور
از مدرسه كودكان چو برگردند
بنشسته و درسشان كند ازبر
زان پيش كه درس و مشقشان باشد
يك دم ننهد به بازي ديگر
دشنام و دروغشان نياموزد
و آموزد آنچه باشد اندر خور
(ديوان، ج 1، )509
در همين قصيده بهار يكي از صفات خوب همسر خود را بيرون نرفتن از خانه جز به
حاجت ضرور ميداند. در سالهايي كه اين قصيده سروده ميشد، حضور زنان بيرون از
خانه توجيهي نداشت و زن خوب پاك فرمانروا زني بود كه تنها به خانه و خانواده
ميانديشيد و از خانه بيرون نميرفت:
هرگز ننهد ز خانه بيرون پاي
جز بهر لقاي مادر و خواهر
يا بهر خريد چيزكي كان را
ستوار نداشته است بر نوكر
در پايان قصيده، بهار از اينكه زنان ايراني گرفتار حجاباند، تأسف ميخورد و از
سطح پايين فرهنگ زنان و افسون و جادوهاي ايشان مينالد:
دردا كه زنان خطّه ايران
ماندند به زير نيلگون چادر
يك نيمه خراب مشرب ديرين
يك نيمه خراب مسلك نوبر
يك بهره ذليل جهل جان اوبار
يك بهره اسير فسق جان اوبر
يك طايفه «الف ليله» شان هادي
قومي «سه تفنگدار»شان رهبر
اين كرده ز مهر شوي دل خالي
وان داده به خورد جفت مغز خر
ب) زن و حجاب
بهار از پيشروان نهضت آزادي زنان بوده و معتقد است كه زنان با كنار گذاشتن پيچه
و روبند و چادر ميتوانند در ميدان اجتماع چون مردان حاضر شوند. وي معتقد بود
كه لباس زنان دست و پاگير است و موجب ميشود تا نيمي از جمعيت ايراني خانهنشين
شود. اما بهار مدافع عفت و عصمت و ناموس است و با اينكه لباس زنان را در آن
سالها نميپسندد، با بيپردگي و بيجمالي هم مخالف است. او دينداري و به آيين
شرع بودن را توصيه ميكند و آن را از هر چيز بالاتر ميداند. در سال 1314 ه .ش
كه قانون رفع حجاب تصويب شد، بهار قصيدهاي با عنوان «اي زن!» سرود و ايشان را
به علم و تربيت و حفظ عفت تشويق كرد:
سوي علم و هنر بشتاب و كن شكر
كه در اين دوره والايي اي زن!
حجاب شرم و عفت بيشتر كن
كنون كآزاد ره پيمايي اي زن!
به كار علم و عفت كوش امروز
كه مام مردم فردايي اي زن!
در گفتار پنجم مثنوي كه بهار در سال 1312 ه .ش در زندان سرود، از دين و آيين و
صفت وجدان ميگويد و از زايل شدن دين و آيين شكايت ميكند و معتقد است كه ريشه
همه بيرسميهاي روزگار بيديني است:
اين تمدن كه در جهان باشد
دين و آيين اساس آن باشد
دين توجه به مبدأ است و معاد
هست آيين اساس نظم بلاد
اصلهايي نهاده شد ز قديم
كه از آن اصلهاست ملك قويم
رفت آن اصلها به ياد خمول
يافت وجدان مقام جمله اصول
(ديوان، ج 2، )44
در حكايت «رفيق بيوجدان» بهار داستان جواني را ميآورد كه با دوستش خدعه و
فريب، همسر وي را از راه به در ميكند و به بهانه تجدّد، زن دوست خود را به
كنار گذاشتن حجاب وادار ميكند و در نتيجه با زن عشق ميبازد و دوست خود و همسر
وي را دچار بدبختي و سرگشتگي و سرگرداني ميكند. در پايان داستان مرد حكيم
دلايل بدبختي وي را ميشمرد و از جمله بيديني را دليل ميآورد:
دومين جرمت آنكه بيديني
يار بد داري و بد آييني
هركه آيين و دين نداند چيست
حق صحبت يقين ندارد چيست
(ديوان، ج 2، )57
تا بود خانواده و زيور
صد هزاران تجملات دگر
هست واجب معاد و برزخ هم
هست لازم بهشت و دوزخ هم
دين و ايمان و عفت است ضرور
شرم و تقوي و غيرت است ضرور
(ديوان، ج 2، )58
بهار به دين و آيين اسلام پايبند است و بيآييني را نميپسندد اما آرزو ميكند
زنان با حفظ عفت و عصمت و ناموس خود بتوانند به مدرسه بروند، دانش بياموزند و
تربيت شوند تا فرزندان اين بر و بوم از مادران لايق و دانشمند برخوردار باشند.
غير از بهار، ميرزاده عشقي، ابوالقاسم لاهوتي، عارف قزويني و ايرج ميرزا از
ديگر طرفداران حضور زنان در جامعه بودند و اعتقاد داشتند كه چادر و پيچه، حجاب
زن نيست و حفظ عفت و ناموس مقولهاي ديگر است:
در پي پرده ناموس نهان شو زيرا
چادر و پيچه حجاب زن بدكار نشد
(ديوان، ج 2، )389
نشود منقطع از كشور ما اين حركات
تا كه زن بسته و پيچيده به چادر باشد
حفظ ناموس ز معجر نتوان خواست بهار
كه زن آزادتر اندر پس معجر باشد
(ديوان، ج 1، )452
ج) اخلاق و نفوس زنان
در همان مثنوي «كارنامه زندان» و داستان «رفيق بيوجدان» بهار ابياتي را در
صفات زنان ميآورد. او زن را موجودي لطيف ميداند كه احساس و اعصاب ظريفي دارد.
موافق نظم و نظام و خصم بينظمي و بياندامي است. زن پيشبين است و با استمداد
از قوه درّاكه خود حقايق را زودتر درمييابد. اما در عين حال حامي آزمودن است و
او را با ناآزمودهها و تازهها كاري نيست. بهار زنان را دشمنان افكار و رفتار
تازه ميداند و معتقد است چون زن به حفظ و امنيت جنين و فرزند ميانديشد، از هر
نوع خروج از هنجاري هراس دارد:
چون كه اعصاب زن دقيقتر است
حس پنهانياش رقيقتر است
بيند از پيش چيزهايي را
آفتي: ربتي، ابتلايي را
پيرو امن و حفظ آرامي است
خصم بينظمي و بياندامي است
هست بالطبع زن محافظهكار
ميكند از اصول تازه فرار
هست اعصاب زن لطيف و رقيق
ميگريزد ز بحث و از تحقيق
حس نمايد كه در رحم فرزند
شود از حفظ نظم نيرومند
خصم افكار تازهاند زنان
منكر كار تازهاند زنان
(ديوان، ج 2، )47
بهار آلت حرب و حجت زنان را در چشم گريان و آه و ناله آنها ميداند:
كالت زن به چشم گريان است
حجتش اشك و آه، برهان است
منطق اوست چشم گوهر بار
لب خموش و دو ديده در گفتار
(ديوان، ج 2، )49
پيش زن مدح ديگران مكنيد
خوبي غير را بيان مكنيد
زانكه جنس لطيف بيباك است
هم حسود است و هم هوسناك است
حسن زن گر شنيد، رشك برد
حسن مرد ار شنيد، دل سپرد
بهار در گفتار دهم همين مثنوي بخشي را در صفت زن، صفت زن خوب و صفت زن بد و
طبيعت زن سروده است. او زن خوب را زن شوهر دوست وفادار دانا ميداند اما عجز
خود را از شناخت او ابراز ميدارد:
راست خواهي زنان معمايند
پيچ در پيچ و لاي برلاياند
زن بود چون پياز تو بر تو
كس ندارد خبر ز باطن او
در طبيعت طبيعتي ثاني است
كارگاه نتاج انساني است
(ديوان، ج 2، )123
او زنان را صاحبان دل و عشق ميداند، در مقابل مردان كه صاحبان عقل و نظام كار
جهاناند و معتقد است كه با آشتي عقل و عشق و دل و مغز است كه نظام كار جهان
راست ميآيد:
نيست زن را به كار سر، سر و كار
كار او با دل است و اين سره كار
عقل را مغز ميدهد ياري
عشق را دل كند هواداري
هر كه با عشق طرح الفت ريخت
رشته ارتباط عقل گسيخت
زن و عشق و دل و شعور نهان
مرد و عقل و نظام كار جهان
من ندانم پي صلاح بشر
زين دو مذهب كدام اوليتر
گر دل و مغز هر دو يار شدي
عقل با عشق سازگار شدي
جاي بر هيچ كس نگشتي تنگ
آشتي آمدي و رفتي جنگ
(ديوان، ج 2، )125
بهار در طول اين منظومه سعي در شناخت زنان دارد. اما شناخت بهار از زنان موكول
به زنان عصر خود اوست و او با معيارهاي آن سالها سعي در شناخت زنان جامعه
دارد. طبيعي است كه زنان از مردان عاطفيتر هستند اما اينكه يكسره اعلام
ميكند كه زن را به كار سر و عقل كاري نيست و به كار دل مشغول است درخور،
شايسته زنان امروز نيست. در عصر و جامعه بهار زنان هنوز در عرصه جامعه حاضر
نشدهاند و لياقتها و بزرگيهاي خود را ننمودهاند. همينقدر كه بهار زنان را
متمّم و مكمّل مردان و جامعه مردانه ميداند و او را از نقش بنده و كنيز مرد
بيرون ميآورد و راه آزادي را براي او فراهم ميسازد، باعث ميشود كه او از
جمله روشنفكران و پيشروان آزادي و تجدد زنان باشد. بهار معتقد است زنان در صورت
آزاد شدن، صفات اصلي خود را نشان خواهند داد. وي صفات منفياي را كه براي زنان
برميشمرد، معلول قوانين روزگار ميداند. او جهل و ناداني و روي بستگي و در
حجاب بودن را علتالعلل بدبختيهاي زنان ميداند. او معتقد است زنان در صورت
آزادي همه بزرگيها را نمايش خواهند داد:
اي كه اصلاح كار زن خواهي
بيسبب عمر خويشتن كاهي
زن از اول چنين كه بيني بود
هيچ تدبير چارهاي ننمود
گر قوانين ما همين باشد
ابدالدهر زن چنين باشد
گر نخواهي كه خويش بنمايد
به سر تو كه بيش بنمايد
بايد آزاد سازياش ز قفس
تا فرود آيد از هوا و هوس
(ديوان، ج 2، )121
د) زن و نقش مادري
بود علاقه مادر به حالت فرزند
حكايتي كه محال است شرح آن دادن
بهار از پدر و مادري بزرگوار زاده شده بود و پاس حرمت ايشان ميداشت. پدر بهار
ملكالشعراي صبوري بود كه بهار در مرگ او قصايد و رباعياتي دارد. در ميان
رباعيات بهار چند رباعي نيز در سوگ از دست دادن مادر ديده ميشود:
اي شمع شبستان من اي مام گرام
رفتي و سيه شد به من از غم ايام
بر قبر تو اوفتادم اي گمشده مام
چون فانوسي كه شمع آن گشته تمام
(ديوان، ج 2، )518
و نيز:
اي روح روان كه فارغ از اين بدني
جوياي عزيز كرده خويشتني
اي خفته به خاك، من تو هستم تو مني
من فرزندم تو مادر ممتحني
و نيز:
اي مادر اگر دسترسي داشتمي
سنگ سيه از گور تو برداشتمي
خود را گل و خاك تيره پنداشتمي
تنهات به زير خاك نگذاشتمي
بهار بر نقش پدر و مادر در پرورش و تعليم و تربيت فرزندان تأكيد ميكند. او
معتقد است كه فرزندان چون موم در دست مادر هستند و اين مادر است كه بايد به آن
شكل دهد:
اطفال به دست مادران موماند
سازند ز موم گونه گون پيكر
گاهي گل و سرو و بلبل و طاووس
گه كژدم و مار و ناوك و خنجر
گه آدمياي فريشته صورت
گه اهرمني قبيح و هولآور
در دامن مادر است پنداري
آسايش خلد و نقمت آذر
(ديوان، ج 1، )510
به همين جهت او منشاء همه نامراديهاي جوانان و خطاها و گناهانشان را از مادر و
پدر ميداند و ايشان را مقصر اصلي معرفي ميكند. در قطعه «دختر ناكام» ديدگان
اشكآلود، روي زار و نزار، در به دري و خستگي دختر را از پدر و مادر ميداند:
چه شد كه اين چمن نو شكفته گشته خراب
بهار اين همه تقصير مادر و پدر است
(ديوان، ج 2، )440
در قطعه «زبان مادر» حكايت پسر شتر دزدي را ميخوانيم كه هنگامي كه در محكمه او
را به اعدام محكوم ميكنند زبان مادر را طوري ميگزد تا از آن خون جاري شود و
از اينكه مادرش زشتي عمل دزدي را به او نگفته است، شكوه ميكند و داستاني از
كودكي خود نقل ميكند كه تخم مرغي دزيده و مادرش به او خنديده بود و بياعتنايي
مادر را به اين عمل، دليل اصلي گناه خود و به دار آويخته شدنش ميداند.
در بحث از صفات و اخلاقيات زنان، گفتيم كه بهار معتقد است زنان مظهر عشقاند و
مادران نمونههاي عالي عاشقياند و هيچ كس در عشق با ايشان برابري نميكند. در
قطعه «به منكر عشق» سعي در نشان دادن رسوخ عشق در جان و دل زنان دارد. باردار
شدن، به دنيا آوردن كودكان و نگاهداري از آنان همه نشانههاي عاشقياند:
سختم عجب آيد ز خلقت زن
كايزد را زين كرده ملتمس چيست
زهدان چو شود از جنين گرانبار
آن شادي حُبلي به هر نفس چيست
با آن همه سنگيني و مشقت
اين بستگي و انقياد كس چيست
از بهر يكي كودكي، عروسي
از هيچ تحمل نكرده بس چيست
شب گوش نهادن به ناله طفل
چون قافله بر ناله جرس چيست
لالايي محزون كه از سموات
صوت ملكش داده باز پس چيست
گر نيمشبي از تبي بجنبيد
جنبيدن و جستن به خار و خس چيست
رفتن پي داروي او شبانه
چون موسي عمران پي قبس چيست
در پاس وي از خواب و خور گذشتن
مانند يكي نامور عسس چيست
من سخت فروماندهام در اين راز
كاين معني اگر عشق نيست پس چيست
(ديوان، ج 2، )432
مثنوي «دل مادر» كه در سال 1312 ه .ش سروده شده، از بيمهري فرزند و عروس او
نسبت به مادر حكايت دارد. پسر، مادر را تحت تأثير سخنان زن خود به بيابان و
واديالسباع ميافكند اما مادر به دعاي فرزند مشغول ميشود. سواري، پير زال را
در بيشه ميبيند و از او نسبت احوال را ميپرسد. پيرزن پاسخ ميدهد:
پيرزن گفت بدو كاي سره مرد
گرد كار من و فرزند مگرد
گر ميان من و او شد شكرآب
تو مزن دست و مشوران دگر آب
كه جوان است و جوان نادان است
رنج او بر دل من آسان است
گرچه دارم جگر از جورش ريش
بد نخواهم به جگر گوشه خويش
پهلوان گفت به خويش از سر درد
لاف مردي چه زني؟ اينك مرد!
شير مردان ز تو بودند فكار
اينكت پيرزني كرد شكار
نرّه شير است و يا پيرزن است
پيرزن نيست كه اين شيرزن است
با چنين قلب و چنين لطف و گذشت
ميتوان بر دو جهان سلطان گشت
هاتفي گفت كه ابرام بنه
مادر است اين، دلش آزار مده
اين چنين دل نبود با همه كس
كاين دل مادركان باشد و بس
گر بود هيچ دلي عرش خدا
بود آن دل، دل مادر تنها
(ديوان، ج 2، )212
در قطعه «وعده مادر» نيز داستان مادري را ميخوانيم كه به وعده ناراست پير
ميفريبد تا كمتر غم خورد و تحمل رنج مرگ كند. بهار داستان پسر جنايتكاري را
ميآورد كه به مرگ محكوم است و مادرش به او وعده ميدهد كه او را نجات خواهد
داد به اين نشاني كه در صبحي كه او را به سوي چوبه دار ميبرند اگر مادر لباس
سپيد پوشيده باشد پسر بداند كه از ماجرا جان سالم به در خواهد برد. پس پسر حلقه
دار را به گردن ميآويزد و اميدوار است كه نخواهد مرد و نجات خواهد يافت. وقتي
از مادر سبب وعده دادن به دروغ را پرسيدند گفت:
جواب داد چو نوميد گشتم اين گفتم
كه بچهام نخورد غم به وقت جان دادن
(ديوان، ج 2، )484
در داستان «صخر شريد» كه درباره پهلوان عرب است، به مقايسه ميزان علاقه و عشق
همسر و مادر مينشينيم و سخنان و رفتار متفاوت زن و مادر را در مقابل بيماري و
جراحت مرد ميبينيم. اين داستان را بهار در عقدالفريد و احتمالا وفياتالاعيان
ابن خلكان خوانده و در ديوانش به نظم كشيده است. صخر شريد در جنگي جراحتي سخت
برميدارد و همسر و مادرش به پرستاري وي ميپردازند. وقتي از همسر حال شوهر را
ميپرسند، پاسخ ميدهد:
گفت در رنج و عذابم شب و روز
بينصيب از خور و خوابم شب و روز
راحتي هست به يأس و به اميد
يأس و اميد از اين خانه رميد
به نگردد كه دلم شاد شود
نه بميرد مگر از ياد شود
(ديوان، ج 2، )214
و وقتي همين سؤال را از مادر ميپرسند، ميگويد:
گفت درمان شود انشاءالله
خوش و خندان شود انشاءاللّه
من نه مادر كه كنيز صخرم
برخي جان عزيز صخرم
گرد سر گردم و درمان كنمش
جان ناچيز به قربان كنمش
(ديوان، ج 2، )215
و بهار نتيجه ميگيرد:
زن كجا همسر مادر باشد
كي مه و مهر برابر باشد
آنكه زن همسر مادر دارد
وان دو را قدر برابر دارد
روزش ار تيره شود هست بجا
زن كجا مادر پرمهر كجا؟
بهار در قطعه «خدا و والدين» مقام مادر و مادري را از هر كس و هر چيز برتر
ميداند:
ايا كودك خوب شيرين زبان
مشو غافل از مادر مهربان
بدار اين سه مقصود را نصب عين
نخستين خدا، زان سپس والدين
خدا منعم است و مربّي پدر
بود مادر از هردو دلسوزتر
خدا را پرست و پدر را ستاي
ولي جان به قربان مادر نماي
در خاتمه مثنوي «دل مادر» بهار درباره مادر و عشق و مادري و ارزش آن چنين
ميگويد:
اي پسر مادر خود را مازار
بيش از او هيچ كرا دوست مدار
تو چه داني كه چهها در دل اوست
او تو را تا به كجا دارد دوست
نيست از عشق فزونتر مهري
آنكه بسته است به موي و چهري
عشق از وصل بكاهد باري
كم شود از غمي و آزاري
ليكن آن مهر كه مادر دارد
سايه كي از سر ما بردارد؟
مهر مادر چو بود بنيادي
نشود كم ز عزا يا شادي
مام را با تو همان مهر به جاست
نيست اين مهر كه اين مهر خداست
گر نبودي دل مادر به جهان
آدميت شدي از چشم نهان
معني عشق در آب و گل اوست
عشق اگر شكل پذيرد دل اوست
(ديوان، ج 2، )213
ه ) زن و علمآموزي
بهار از جمله مشوّقان زنان به آموختن و تعليم و تربيت است. او جامعه نسوان را
از پرداختن به آرايش و زر و زيور باز ميدارد و توجه آنان را به دنياي علم و
دانش جلب ميكند:
تكيه منماي به حسّ و به جمال اي دختر
سعي كن در طلب علم و كمال اي دختر
ذرهاي علم اگرت در وسط مغز بود
به كه در كنج لبت دانه خال اي دختر
بيهنر نيست مؤثر صفت غنج و دلال
با هنر جلوه كند غنج و دلال اي دختر
و در قصيده «ديروز و امروز» ميگويد:
يك روز كسب علم و ادب عار دختر بود
امروز كسب علم و ادب فخر دختر است
(ديوان، ج 1، )695
و) ستايش زنان در ديوان بهار
اولين بانويي كه بهار سخن خود را به ستايش وي ميآرايد، حضرت فاطمه(س) است.
بهار در سال 1287 ه .ش به مناسبت جشن ولادت حضرت زهرا(س) قصيدهاي در مشهد
سرود. در اين قصيده وي از بزرگيهاي حضرت ياد ميكند و او را از مريم و عيسي و
آدم و حوا برتر ميداند. آنكه قدرش از جمله كائنات افزونتر است. پردهنشين
حريم احمد مرسل و صدرنشين بساط ايزد دادار است:
فاطمه فرخنده مام يازده سرور
آن به دو گيتي پدرش سيد و سالار
پردهنشين حريم احمد مرسل
صدر گزين بساط ايزد دادار
قدر وي از جمله كاينات فزون است
ني ني كاو راست زين فزونتر مقدار
عصمت، چرخ است و اوست اختر روشن
عفت، بحر است و اوست گوهر شهوار
آدم و حوا دو بندهايش به درگاه
مريم و عيسي دو چاكريش به دريا
(ديوان، ج 1، )161
پروين اعتصامي شاعره نامي معاصر ملكالشعرا بهار، بزرگ بانوي ديگري است كه بهار
در مرگ او كه در سال 1320 ه .ش اتفاق افتاد، قطعهاي سرود و در آن بزرگيهايش
را ستود. در اين قطعه بهار، پروين را گل بوستان شاعري ميداند، آنكه خود را از
جمله هوا و هوسهاي مصون داشت و صاحب لب شيرين بود. بهار او را نظامبخش عقد
سخن ميداند:
كسي كه عقد سخن را به لطف داد نظام
ز جمع پردگيان بيخلاف پروين بود
بهار در ديوان خود از شاعران بسياري ابياتي را تضمين كرده است. رابعه بنت كعب
قزداري، شاعر زن قرن سوم هجري، از جمله شعرايي است كه بهار ابياتي را از او
تضمين كرده و شعر او را چون همت صوفي بلند مينامد و تحسين ميكند:
قصه كوتهبين چه گويد بنت كعب
قطعهاي چون همت صوفي بلند
عاشقيخواهي كه تا پايان بري
بس كه بپسنديد بايد ناپسند
زشت بايد ديد و انگاريد خوب
زهر بايد خورد و انگاريد قند
توسني كردم ندانستم همي
كز كشيدن سختتر گردد كمند
(ديوان، ج 2، )449
قمرالملوك وزيري و ملوک ضرابي نيز دو بانوي آوازخوان ايراني بودند كه بهار در
صفت ايشان اشعاري سروده است.
در ميان فرزندان ملكالشعرا، پروانه بيش از همه به بهار نزديك بود. او همراه و
همدم وي در دوران سفر اروپا و معالجه سوئيس بود. بهار پروانه را بسيار دوست
ميداشت و پس از شوهر كردنش چندبيتي درباره دلتنگي خود از رفتن پروانه سرود:
آن شمع دلافروز من از خانه من رفت
پرواي گلم نيست كه پروانه من رفت
دارم صدفآسا كف خالي و لب خشك
تا از كفم آن گوهر يكدانه من رفت
چون باغ خزان ديده ز پيرايه فتادم
زين شاخه پرگل كه ز گلخانه من رفت
(ديوان، ج 2، )441
قطعه «مونس پدر» را بهار در ستايش پروانه سرود:
اي دختر خوب نازنين من
پروانه ماه مهجبين من
تو بخت مني در آستان من
تو دست مني در آستين من
از مادر مهربان جدا گشتي
گشتي به سوئيس همنشين من
ديدي پدرت ز رنج نالان است
از روي وفا شدي قرين من
اي مرهم سينه فكار من
وي مونس خاطر حزين من
هرچند بهار من ز من دور است
هستي تو بهار دلنشين من
با اين خرد و كمال و زيبايي
فرزند مني و جانشين من
خوي تو و رويت اي پري آمد
شايسته مدح و آفرين من
يزدانت جزاي خير فرمايد
اي دختر خوب و نازنين من
(ديوان، ج 2، )486

دکتر حسن اکبری
بررسی تفکر دینی و سکیولاریسم
در شعر و اندیشه ملک الشعرای بهار
چکیده مقاله ی دکتر حسن اکبری. نقل از مجله ی نقد و بر رسی کتاب ، تهران
تابستان 1387
تا پيش از ظهور ذهنيت مدرن ؛ عقلانيت و علمگرايي ِ جديد ، انسان غربي نگرشي
مذهبي و ايماني به دنيا داشت و دين بر تمامي ِ رفتارها و جنبههاي زندگي وي
سيطره داشت . اما پس از تغيير و تحولاتي كه در دوره جديد و عصر روشنگريِ اروپا
به وقوع پیوست ، انسان غربي از دنياي قرون وسطايي و تفكراتش فاصله گرفت و تعريف
تازهاي از هستي براي خود ساخت كه بر پايه انسانيت بنا نهاده شده بود ، نه
الوهيت .
در ایران از حدود یکصد و پنجاه سال پیش ، با آشنایی روشنفکران ایرانی از
تفکرات غربی ، سکیولاریسم و اندیشه جدایی دین از سیاست ،کم کم در محافل
روشنفکری و آثار روشنفکران ایرانی راه یافت .
مقایسه ، تطبیق و تحلیل این ایدئولوژی در شعرو اندیشه بهار - یکی از شاعران
نواندیش و برجستهی دوره مشروطه – با پدیدهی سکیولاریسم در غرب مسألهای است
که در این مقاله مورد بررسی قرار گرفته است .
کلید واژه : دین ، سکیولاریسم ، نظام سیاسی در ایران ، ملکالشعرای بهار ، شعر
فارسی قرن 14 ق .
سکیولاریسم در غرب
در قرن سیزدهم میلادی صفت « سکولار » برگرفته از کلمهی لاتین Secularis برای
تمایز کشیشهایی که میان مردم زندگی میکردند و آنهایی که در انزوای دیرها به
سر میبردند ، به کار میرفت . اين كلمه در طي قرن شانزدهم ميلادي به منزلهي
قلمرو موقت و همه چيزهاي دنيا كه مستقيماً به مقررات مذهبي مرتبط نبود ، به
تدريج كمرنگ شده و سكولار ، از مفهومِ غيرديني و غيرخدايي بودن به مفهوم
غيرديني كردن و چيزي از مالكيت كليسا ، خارج كردن ، بدل شد و « سكيولاريزاسيون
» 1به معناي فرايند تقليل نفوذ ِ دين به كار رفت .2
برخي از متفكران ، « سكيولاريسم » را اصالت ِ عقل در برابر « ايمان به اصالت
اعتقادات آباء كليسا »دانستهاند. غيرديني شدن حكومت و نيزكنارگذاشتنِ
آگاهانهي دين از صحنهي معيشت و سياست یا به عبارت دیگر کمکردن قدرت مذهبی در
امور عمومی و اجتماعی و باور به خصوصی و شخصی بودن آن از تعاريف ديگري است كه
براي سكيولاريسم ذکر شده است . همچنین لازم به ذکر است که اهمیت و تأثیر این
تفکر در تغییر شکل ساختار نظام سیاسی که تأکید بسیاری بر جدایی آن از دین و
عرفی کردن سیاستهایش داشت تا جایی بود که در اغلب موارد سکیولاریسم صرفاً به
معنای «جدایی دین از سیاست » تلقی شده است .
سرچشمهی سکیولاریسم را میتوان در جنبش اصلاح دینی لوتر و نیز آراء و نظرات
ماکیاولی در حوزه سیاست جست و جو کرد .
در نیمهی اول قرن شانزدهم یکی از مهمترین نهضتهای مذهبی به رهبری لوتر در
آلمان و کالون در فرانسه رخ داد . در میان علتها و موجبات بیشمارِ اصلاح مذهب
دو سبب از همه مهمتر بود؛ یکی وضع خود مذهب در آغاز قرن شانزدهم و دیگر انتشار
کتاب مقدس به وسیلهی فن چاپ .
این جنبش سه نتیجهی مهم در برداشت : اول آن که مجموعهی باورهای مسیحیت را
ساده کرد و نظریهی وسایل نجات را تأیید کرد و آن را پایهی اساسی به شمار آورد
. دوم آن که به قضیهی رستگاری ِ شخصی اهمیت داد و آن را یک رابطهی مستقیم
میان روح و خدا شناخت و دین را قضیهای شخصی و باطنیِ بسیار عمیق دانست و سوم
آن که رسوم دینی کلیسای قرون وسطی و ترتیبات کشیشی وابسته به آن را متروک ساخت
. 3
ماکیاولی نیز نخستین متفکری بود که گفت در کار ِ اندیشهی سیاسی ، جایی برای
دین نیست و کوشید بافت قدرت را بدون توجه به اعتقادات مذهبی بررسی کند .
میتوان گفت مخالفتهایی که با اقتدار مذهبی کلیسا و نیز با سلطهی اندیشهی
دینی ، صورت گرفت ، بخشی از همان اندیشهای بود که با محدودیتِ انسان و تأمین
رفاه و سعادت او در این دنیای خاکی ، رشد و بسط یافت . به طور کلی باورهای حاصل
از تحولات فکریِ اروپا در عصر رنسانس و روشنگری به صورت افراطی با انكار وجود
خدا ، يا تفريطي ؛ با غيرقابل ِ شناخت دانستن ِ خدا ، به هر حال در الگوهاي
زندگي بشر مدرن ، رابطهي او را با ماوراء و الوهیت قطع کردند و منجر به حذف
خدا و دین از عرصهی برنامهریزیها و سیاستگذاریهای عمومی انسان غربی شدند ،
به عبارت دیگر این باورها موجب شدند تا اروپاییان شکاکیت ، حسگرایی و انکار
شریعت و قوانین الهی یا به طور کلی دین ، روابط جدیدی را با خود ، همنوعان و
طبیعت ، پدید آوردند که متمایل به افزایش روزآفزون قدرت در زمینههای مختلف
اقتصادی ، سیاسی ، نظامی و غیره ... و حداکثر بهرهوری از قوای خود ، سایر
جوامع و طبیعت ، فارغ از تکالیف الهی بود .4
ظهور اندیشههای سکیولاریستی در ایران
همزمان با آشنایی اندیشمندان و روشنفکران ایرانی ، گونههایی از اندیشههای
سکولاریستی به شکل ضرورت تطبیق تفکر دینی و مفاهیمش با مسائل و اقتضائات
اجتماعی عصر در میان ایشان پدید آمد که تأکید عمدهای بر ضرورت افتراق نهادهای
دینی از نهادهای جامعه عرفی داشت و بدین ترتیب الگوهای رفتار اجتماعی در ایران
به سوی قلمرو عرف سوق داده میشد.
در دورهي قاجار و مشروطه ، دين و بسياري از آموزههاي ديني مسخ شده بود و شكل
حقيقي و جوهري خود را از دست داده بود . از سوي ديگر آشنايي با تمدن مدرن غربي
، مسائل جديد بسياري را براي نوانديشان و روشن فكران ايراني مطرح كرده بود ،
كه دستگاه فكري - سنتي ايراني براي آنها پاسخ قانع كنندهاي نداشت . همراهي
علما و دين با نظام استبداد حاكم ، يكي ديگر از مواردي بود كه با آرمانهاي
روشنفكران كه نافي استبداد و طالب مساوات و آزادي بود در تضاد قرار ميگرفت
.بر اين موارد بايد روحيهي تقديرگرايي مذهبي كه از گذشتههاي دور در ذهن و
انديشهي ايرانيان جايگير شده بود و در عصر قاجار شديدتر و پررنگتر شده بود
نيز اشاره كرد . خرافه پرستي اسطوره آميز ِ جاهلانه و عاميانه مذهبي كه همراه
با تعصب خشك و شديد بود از ديگر عواملي بود كه لزوم اصلاحات و تجديد حيات فكري
و ديني را براي روشنفكران ايراني محرز ساخته بود.
اما باید توجه داشت که در نهایت اقتدار دینی و پایگاه استوار مذهب در ایران
روشنفکران و تجددخواهان ایرانی را مجبور کرد تا علاوه بر تفکیک عناصر تمدنی
مدرنیته از عناصر اخلاقی آن ، با گزینش مواردی خاص از تمدن مدرن غربی در جهت
تطبیق این موارد با تفسیری تعدیل شده از آموزههای دینی گام بردارند ، به عبارت
دیگر اینان برای تبیین اندیشههای خود و موجه ساختنشان در نظر عموم از زبان
دینی استفاده کردند که این امر در نهایت به مبهم ماندن ذات سکولار تمدن مدرن و
تناقض و دو دستگی میان روشنفکران به عنوان نمایندگان قشر تجددخواه و
تحصیلکرده و روحانیون و علما به عنوان نمایندگان عامه مردم و بعضاً هواخواه
سنت در ایران شد .
ریشههای اقتدار مذهب در ایران را میتوان در اصول عقاید شیعه جست و جو کرد که
خود به خود برای روحانیون شیعه نوعی مرجعیتِ فکری که متضمن اقتدار سیاسی ،
اقتصادی و حتی خدماتی بود ایجاد میکرد، چرا که نفوذ مذهب فراتر از احکام دینی
، به سلوک اجتماعی ، عواطف شخصی و فعالیتهای اقتصادی مردم نیز سرایت کرده بود
و موجب تکوین و تداوم نوعی اقتدار فراگیر و مقاوم اجتماعی برای علمای دینی در
ایران شده بود . این نفوذ و قدرت در زمینهی سیاست نیز نقش عمدهای داشت .
بر طبق عقاید شیعه ، علما به عنوان نایبان امام غایب و حتی اولاد امامان ، به
مثابهی گروه اجتماعی ِ خاص ، بیشترین مشروعیت را در ایران دارا بودند ، به
طوری که حکومت سیاسی تنها زمانی پذیرفتنی و مقبول بود که اقتدار اجتماعی علما
را محترم میشمرد و جامعهی اسلامی را در برابر غیرمسلمانان حفظ میکرد . از
سوی دیگر سازمان دادن جامعه ، اداره بنیادهای اجتماعی همچون ازدواج و طلاق ،
مراسن دفن ، آموزش و پرورش ، ارث ، دادگستری و قضاوت و ... از مسؤولیتهای علما
بود که خود به خود موجب اهمیت و نفوذ ایشان در بین اقشار مردم میشد .5
به لحاظ تاریخی میتوان ریشههای این اقتدار را در پیدایش سلسلهی صفویه یافت
که مؤسسانش در پی آن بودند با ایجاد دولت قدرتمند شیعی مذهب با نیروی بزرگ آن
زمان یعنی عثمانی ِ سنّی مذهب به مقابله پردازند .صفویه موجب رسمیت نیروی مذهب
و تبدیل آن به یکی از اهرمهای اصلی قدرت در ایران شدند .
اما فعال شدن سیاسی علمای دینی از اواخر قرن سیزدهم هجری به بعد را، بیشتر از
آن که نتیجهی نظری تفکر شیعه در باب امامت و مخالفت با قدرت غیردینی بدانیم
باید، حاصل واکنش اولیهی آنها در برابر غرب دانست . اکثر علما و فقهای اوایل
دورهی قاجار سوای نظرات فقهی و مذهبی و انجام مسائل اجتماعیای که بر عهدهشان
بود، دربارهی سیاست عملاً فعالیتی نداشتند . حرکت عملی آنها نیازمندِ انگیزه
بود و تحولات ناشی از روابط ایران و غرب این انگیزه را فراهم کرد و جرقهی این
انگیزه در زمان جنگهای ایران و روس توسط عباس میرزا با درخواست حکم جهاد علیه
دشمن از فقها زده شد . بدین ترتیب بود که علما تا قبل از مشروطه نقش مهمی را در
رهبری قیامهای مردمی و فراهم ساختن انقلاب مشروطه داشتند و بعد از آن ، حتی
این قدرت تا اندازهای با تصویب نظارت پنج تن از ایشان در تطبیق قوانین مجلس با
موازین شرع رسمیت پیدا کرد .
به دلیل همین نفوذ و اهمیت علما و قوت مذهب همان طور که گفته شد در بین آراء و
آثار بسیاری از روشنفکران برجستهی این دوره نظیر آخوندزاده ، میرزاملکم خان و
... با وجود درک تناقض و تضاد میان آراءتمدن مدرن با تفکرات دینی به طور
آگاهانه خواه برای توجیه و مثبت کردن این آراء و قابل پذیرش ساختن برای عموم و
خواه برای نشان دادن آن که این عناصر در فرهنگ دینی و اسلامی موجود است و نیازی
به وام گیری از تمدن غرب نیست ، در صدد مطابقه ، تعدیل و تأویل موارد اخذ شده
از فرهنگ جدید غرب برآمدند .
اما در دوران رضاشاه در نتیجهی نوسازی و اقتباس از قوانین غربی در حوزههای
مختلف ، نقش و اهمیت دین در زندگی اجتماعی ِ ایرانیان به تدریج کاهش یافت ،
علاوه بر آن کوشش در زمینهی کشف حجاب زنان و تغییر لباس مردان ، به فرهنگی که
روحانیون پاسدار آن بودند ، آسیب رساند .همچنین تأسیس محاکم عرفی و تشکیلات
دادگستری از سال 1305 ه. ش به بعد موجب خارج شدن بسیاری از مناصب حقوقی و قضایی
از دست روحانیون شد . اصلاحات آموزشی و وضع مقررات و نظام مدارس جدید و تدریس
مواد درسی جدید نیز بر نقش آموزشی علما اثر گذاشت و آن را کمرنگ و بی اثر ساخت
، به علاوه گسترش ناسیونالیسم باستانگرایانه و گرایش به زبان فارسی و پیشینهی
ایران پیش از اسلام و بیاعتنایی نسبت به مراسم دینی ، استیلای فرهنگ و
ایدئولوژیِ روحانیت را تضعیف کرد . 6
بر اثر این تحولات بود که برای اولین بار به صراحت نظریهی جدایی دین از سیاست
توسط کسانی چون سید حسن تقی زاده و دیگر روشنفکران مطرح شد.
اما علی رغم همهی تحولات و کشمکشهایی که برای خارج ساختن دین از عرصهی سیاست
و زندگی اجتماعی در ایران صورت گرفت ، دین چه به عنوان یک پایهی اخلاق و چه به
مثابهی یک ستون هویت ایرانی همچنان پایگاه خود را در میان ایرانیان حفظ کرد .
در نهایت اگر سکیولاریسم را جدایی دین از سیاست بدانیم همان طور که دکتر
زیباکلام گفته است :" این قضیهی در ایران هرگز مصداق نداشته است ، چرا که از
ابتدای پیدایش تمدن در فلات قارهی ایران ، حکومت از دو ویژگی بنیادی همواره
برخوردار بوده است . اولاً داراي قدرت مطلق بوده ، به نحوي كه بيرون از حكومت و
مستقل از آن ، هيچ نهاد ديگري اعم از صنفي ، سياسي ، اقتصادي و اجتماعي
نميتوانسته وجود داشته باشد . ثانياً همواره به دور نهاد حكومت در ايران
هالهاي از تقدس و الوهيت كشيده شده است ، اين دو ويژگي را هم در حكومتهاي قبل
از اسلام و هم بعد از آن شاهد هستيم . تنها تفاوتي كه به نظر ميرسد با آمدن
اسلام صورت گرفت ، آن است كه لفظ پادشاه يا شاهنشاه به خليفه يا امير تبديل
شد." 7
اندیشهی دینی و سکیولاریسم در شعر بهار
بهار خوب ميدانست كه تلقيهاي ديني و معتقدات مذهبي در طول تاريخ در دل و جان
و زندگي مردم ايران ريشه دوانده است ، لذا با برخوردي معقول ، منطقي ، مسؤولانه
و خيرخواهانه سعي در اصلاح انديشهها و باورهاي ديني زمانهاش داشت ، او عقيده
داشت اين سنتها را نه ميتوان و نه شايسته است که از ريشه بركند و حاشا كرد ،و
درعوض با برخورد واقع بينانه و استفادهي بهينه از آنها به كار توسعه و ترقي
مادي و معنوي ميآيند چه ميدانست كه اگر آنها را به حال خود واگذارد و
اصلاحشان نكند ، مردم در آتش اختلافات و تعصبات كور خواهند سوخت و از قافلهي
علم وتمدن عقب خواهند ماند و هم چنان اسير استبداد و گرفتار انحطاط و بدبختي
ميمانند و طعم شيرين آزادي ، آسايش و ترقي و شکوفایی مادی و معنوی را در زندگي
ِ اجتماعي نخواهند چشيد و بدين ترتيب دچار لطمات و ضايعات جبران ناپذيري خواهند
شد .
براین اساس بهار را بايد جزآن دسته از نوانديشاني دانست كه ميكوشید فردگرايي ،
علم ، آزادي و تحول را با مقاصد و سنن مذهبي و اسلامي تطبیق و تركيب كند و در
دينداري نيز از سختكيشي و تعصب ِ خشك ِ از روي ناداني بپرهيزد و تساهل و
تسامح به خرج دهد .
بدین قرار او دين بدون تحقيق و آگاهي را خاص عوام ميداند و مخاطبش را از تقليد
بدون نگرش انتقادي و تعقل بر حذر ميدارد :
دين نيست اين كه بيني در دست اين گروه
كاين مفسدهاست ودين اينان مفسدت كردند
وين رسم پاك نيست كه دارند اين عوام
كاين بدعت است و اين سفها بدعت آورند
از ايزد و نبي نشناسند جز دو حرف
كاينان اسير گفته ي بابند و مادرند
(ج 1، ص 282 )
از سوي ديگر او انحطاط و كجرويهاي موجود در دين را به واسطهي همين عوام
ناآگاه ميداندكه از سر جهل و بيخبري دست به تقليد ميرنند :
از عوام است هر آن بد كه رود بر اسلام
داد از دست عوام
كاراسلام ز غوغاي عوام است تمام
داد از دست عوام
دل من خون شد درآرزوي فهم درست
اي جگر نوبتتست
( ج 1 ، ص 273 )
او نبود خرد و آگاهي را عامل مهمي در عقب ماندگي و درجازدن ايران ميداند : گر
گم نگشته بود ، در شرع راه ما
پهلو بر اوج چرخ زدي بارگاه ما
قرآن اگر نماندي در پرده ي افول
صد آفتاب نور گرفتي ز ماه ما
ورجهل جاي فلسفه را نستدي به دين
در دين بجا نماندي اين اشتباه ما
شد موي ما سفيد به ان قلت و قال و قيل
يك مو نكرد فرق ز روز سياه ما
از رفض و جبر و غالي و سنت پديد گشت
اين اختلاف و ذلّت و حال تباه ما
اين اختلاف ِ شوم و دگر اختلاف هاست
بر حالتي خراب تر از ين گواه ما
( ج1 ، ص 254 )
بدين ترتيب او كه دين را يكي از اركان اصلي تمدن و فرهنگ ميداند به جوانان
ايراني خاطر نشان ميكند كه تعصب بيجا را در دين كنار گذارند و با تعقل و
آگاهي به اجتهاد در دين بپردازند و مانند غربيان كه هنوز هم دينشان را حفظ
نموده اند ، با نيروي ايمان و دانش خرافات و اوهام را از چهرهي دين پاك كنند :
باز است درِ اجتهاد تا تو
نا مقتضي از مقتضي برآري
...ليك اين عصبيت ميار دردين
گر برخردت جهل نيست طاري
تقليدِ فرنگان كني به هر كار
جز كار خرد اينت نابكاري
دارند فرنگان ز روم و يونان
رشك و عصبيت به يادگاري
با مشرقيان ويژه با من و تو
جويند ره و رسم بد شعاري
... با اين همه اين غربيان نمايند
فخر از قِبل عيسي و حواري
بنگر كه به دين اندر از من و تو
دارند فزون جدّ و پافشاري
خواهي اگر اين ملك باز بيند
آن فرّ و شكوه و بزرگواري
بزداي زدين زنگ هاي ديرين
زان پيش كه شد روز ملك تاري
بانيروي دانش برون كن از دين
اين خرخري و جهل و زشتكاري
ايمان و شرافت به مردم آموز
تا طاعت بيني و جان سپاري
(ج1 ، صص599-600 )
در بين اشعار بهار ابياتي هست كه اشاره به جنبش اصلاح مذهبي در غرب و نتايج آن
دارد و حاكي ازآشنايي او با پيشينهي اين جنبشها مي باشد .
ز انقلابات مدهوش خونين
عامه بردآبروي دولت و دين
اسقفان در تكاپو افتادند
پادشاهان به زانو افتادند
گشت آزاد فكر و انديشه
قلم و نطق و حرفت و پيشه
بيش ازين علم خاص ملا بود
زندگي بستهي كليسا بود
علم ها ز انحصار بيرون شد
زندگي زان حصار بيرون شد
( ج2 ، ص 92 )
ضمن این که در کنار این ابیات ، در لابلای اشعار او نمونههایی از تفکر سنتی ِ
همراهی دین و دولت هم به چشم میخورد:
عامه چو شد دين تباه ، سهل شمارد گناه
منكر دين را مخواه ، دشمن دين را بران
دولت ودين هم نواست ، ملت بي دين خطاست
زان كه در اصل بقاست ، دولت و دين توأمان
( ج1 ، ص392 )
افتخار دولت و دين ، آن كه از تدبيرو راي
چهر دولت را چو چهر خويش بسام آورد
( ج1 ، ص 50 )
دولت و دين توأمند و ليكن
اين دو پسر راست عدل و قانون مادر
( ج1 ، ص 103 )
ياريّ دين همي كند و شهريار دين
او را همه به دولت و دين ياور است و يار
( ج1 ، ص 60 )
بهار به علت شخصيت مذهبي و علاقهاي كه به دين داشته ، اين جنبه از تمدن جديد ،
نمود چنداني در اشعارش نداشته و تنها در سه مورد به صراحت از سكولاريسم و نكوهش
دين سخن گفته است كه آنها را هم نميتوان جز عقايد وي محسوب كرد .
مورد اوّل در يكي از بخشهاي مثنوي « كارنامه زندان»اش است كه درباره انسان
بدنام و صفات و خصوصيات وي سخن ميگويد :
متجدد نما و كهنه پرست
بيرقم ، قوشچي و بي مي ، مست
گويي از ملت و خدا و نماز
گويد اين ژاژها به دور انداز
كهنه شد دين وكهنه نيست بكار
دهر نو شد ، تو نيز چيز نو آر
( ج2 ، ص 51 )
مورد دوّم در گفتار پنجم همين مثنوي است ؛ آنجا كه مرد جوان از ابليس درباره
دينش سؤال ميپرسد و او در پاسخ، وجدان را دين خويش اعلام ميكند و در فضيلت آن
و نكوهش دين سخن ميگويد :
گفت دين توچيست ؟ مرد جوان
گفت ابليس : دين من وجدان
گفت با او رفيق! وجدان چيست؟
گفت وجدان به غير وجدان نيست
هست حسي درون قلب نهان
كه بود نام ناميش « وجدان »
مرد را در عمل جواز دهد
خوب و بد را ز بد امتياز دهد
خوب و بد مطابق عقل است
فرق دادن ميانشان سهل است
اي بسا كارها كه در اسلام
مرتكب ميشوند و نيست حرام
ليك وجدان حرام ميداند
در ره عقل ، دام مي داند
چون قصاص و تعدد زوجات
روزه و حج و غزو و خمس و زكات
وي بسا چيزها كه در اسلام
هست كاري قبيح و فعلحرام
ليك وجدان مباح مي خواند
زان كه عيبي در آن نميداند
چون ربا و قمار و ساز و شراب
وز زنان لطيف رفع حجاب
كه ربا در تجارت عالم
گر نباشد ، جهان خورد بر هم
نيز ساز و شرابِ ناب و قمار
هيأت اجتماع راست به كار
وين وجود لطيف يعني زن
تا به كي زندگي كند به كفن !
چون كه عضو مهم جامعه اوست
بودنش عضو جامعه نكوست
نه خدائي است ، ني پيامبري
بي مؤثر وجودهر اثري !
دين به پا شد براي عامي چند
كار دين پخته شد زخامي چند
( ج2 ، ص 73 )
و باز در قسمتهاي ديگري از اين گفتار از زبان همان مرد جوان كه فريب شيطان را
خورده است ، اين چنين مي آورد :
در جهان اعتماد و اطمينان
نيست الا به مرد با وجدان
دين وايمان همه خرافات است
مايه ي كين و اختلافات است
بس فقيهاكه دام شرعي ساخت
تا قباي تو را به غير فروخت
( ج2 ، ص 77 )
نكته قابل توجه اين است اگر چه كه بهار برخي از عقايدش را در اين ابيات بيان
كرده و وجدان – عقل - را بر دين ترجيح داده و آن را نكوهيده ، ليكن اين عقايد
را از زبان ابليس كه شخصيت منفي در چارچوب قصه دارد بيان كرده است به طوري كه
در پايانِ داستان او اندرز ميدهد كه :
بهتر است از براي مرد جوان
يك درم دين ز صد درم وجدان
ديو وجدان هزار سر دارد
هر سري نغمه دگر دارد
( ج2،ص 77 )
اما مورد سوم در جايي است كه از ظهور سرمايهداري و زوال دين سخن ميگويد :
دين كه هم كاسهي سياست بود
قوّت بازوي رياست بود
از سياست به قهر گشت جدا
مانددينخالصازبراي خدا
( ج ، ص92 )
همان طور كه قبلاً هم گفته شد رفرماسيون و اصلاح آموزهها و باورهاي ديني و
ساختار كليسا در غرب كه در نهايت منجر به سكيولاريسم شد به روند رو به رشد
سرمايهداري نيز كمك فراواني كرد . به عبارت ديگر علت اصلي انقلاب ديني كه عليه
كليساي قرون وسطي رخ داد ، در حقيقت رشد اقتصادي وسيعي بود كه جامعهي اروپايي
در حال تجربهي آن بود . 8
بهار در ادامه همين ابيات از تبعات سوء اين امر در ايران و جانبداري از دين
ميگويد :
بود دين تسليت فزاي فقير
مانع خشم جانگزاي فقير
تا شريعت مدار درهمه كار
بود همدست عمدۃ التجار
مينمودندكركري درهمهكار
تا بدين حد نبود بيمزگي
حاجي داغ كرده پيشاني
پيرو سنت مسلماني
توشه بردي براي پيري چند
دست بگرفتي از فقيري چند
ليكن امروز مرد دولتمند
غالباً ملحدي است بيمانند
نه ز وجه حرام دارد دست
نه به نفع وطن بود پابست
نه به عنوان خمسو مال امام
به كسي ميكند جوي اكرام
تا بدان حد برد مروت را
كه خورد ماليات دولت را
همچوموشي است رهزنِخانه
يا كه دلال ِ مال بيگانه
ميكند از تجملات فرنگ
شهر را پر متاع رنگارنگ
گر بپرسي كه چيست آئينت
يا چه باشد به راستي دينت
گويدت هستدين منوجدان
ليك وجدان كجا و اين حيوان
( ج2 ، ص 93 )
با توجه به آنچه كه در اين قسمت گفته شد بهار را نميتوان فردي سكولار دانست
بلكه او همان طور كه قبلاً هم اشاره كرديم جز آن دسته از نوانديشاني است كه دين
را بخشي از هويت هر ايراني ميشمارد و آن را قوام دهنده آيين و تمدن ميداند :
رونق فرهنگ ديرين رهنماي هر دل است
اعتبار دين و آئين پاسبان هر در است
( ج1 ، ص 642 )
دين توجه به مبدأ است و معاد
هست آئين اساس نظم بلاد
اصل هايي نهاده شد ز قديم
كه ازآن اصلهاست ملك قويم
( ج2 ، ص 72 )
او در نهايت رسيدن به قله ترقي را براي كسي ميسر ميداند كه به دو عصاي دين و
وطن تكيه داشته باشد :
نيست آن نقطه جاي يك تن بيش
وز همه سو نشيب هول و بلاست
كسي آن جاي را به چنگ آرد
كه به اسباب و بخت كام رواست
دو عصا در دو دست خود دارد
كه تهش زآهنست و سر زطلاست
يك عصا دين و يك عصا وطنست
تكيه ي هر يكي بدين دو عصاست
( ج2 ، ص 454 )

یادداشتها
-Secularization
2- بشردوست ، نادر ، " مدرنتيه و تناقضهاي مدرنيته و پيامد آن در ايران معاصر
" ، پاياننامه كارشناسي ارشد ، دانشكده حقوق و علوم سياسي ، دانشگاه تهران ،
زمستان 1379، ص 27.
3- كسرايي ، محمدسالار ، چالش سنت و مدرنيته درايران از مشروطه تا 1320 ، تهران
: مركز ، 1379، ص 44.
4-برای اطلاعات بیشتر رک : گروه تحقيقات سياسي و پژوهشگاه علوم انساني و
مطالعات فرهنگي ، مؤلفههاي تجدد در ايران ، تهران : پژوهشگاه علوم انساني و
مطالعات فرهنگي ، 1384، ص204 .
5- برای اطلاعات بیشتر رک : كمالي ، مسعود ، جامعه مدني ، دولت و نوسازي در
ايران معاصر ، ترجمه كمال پولادي ، تهران : مركز بازشناسي اسلام و ايران ( باز
) ، 1381 ،صص61-62 .
6- بشيريه ، حسين ، جامعه شناسي نيروهاي اجتماعي در زندگي سياسي ، تهران : نشر
ني ، 1374،ص 244.
7- زيباكلام ، صادق ، سنت و مدرنتيه ؛ ريشه يابي علل ناكامي اصلاحات و نوسازي
در ايران عصر قاجار ، تهران : روزنه ، 1377 ،ص 122.
8- براي اطلاعات بيشتر رك : كسرايي ، چالش سنت و مدرنيته در ايران ، صص 44- 45.

|